#پرستار_مادرم_پارت_241
وقتي براي ساعت مقرر به محضر رفتيم دختر عموي مامان مجبور شد در منزل كنار مامان و اميد بمونه تا اونها تنها نباشن و بقيه جهت مراسم عقد راهي شديم.
زمانيكه سهيلا از نظر شرعي هم متعلق به من شد بي نهايت احساس رضايت داشتم...
مريم خانم وقتي ديد مهريه ي سهيلا رو با ارائه ي سند مالكيت در همون محضر تقديم كردم به گريه افتاد!!!
سپس در پايان مراسم وقتي ميخواستم دستش رو بب*و*سم اجازه ي اين كار رو بهم نداد و گفت:اصلا" توقع اين مهريه ي سنگين رو نداشتم!!!...اما دلم رو قرص كردي...خوش بخت بشين..فقط از اين لحظه به بعد آرزوي خوش بختي دارم براتون...
53
ديگه خيالم از خيلي جهات راحت شده بود و خوشحالي از اينكه سهيلا رو به عقد خودم درآوردم از ذره ذره ي وجودم فرياد ميكشيد.ولي ميتونستم هنوز غم رو در عمق چشمهاي مريم خانم احساس كنم!
بهش حق ميدادم...اون يك مادر بود و من مردي بودم كه با هزاران مشكل در زندگيم دختراين زن من رو به همسري انتخاب كرده بود...بايد تمام سعيم رو ميكردم تا به مريم خانم ثابت كنم همه ي توانم رو براي خوشبختي سهيلا به كار خواهم برد و اين نياز به زمان داشت!
زمانيكه از محضر خارج شديم متوجه شدم مريم خانم به آرومي با سهيلا در حال صحبت است...از اونها فاصله گرفتم كه به راحتي بتونه حرفهاش رو به سهيلا بگه!
توحيد بعد از گفتن تبريكي مجدد ديگه نمي تونست بمونه و جهت انجام كارهاي خودش از ما خداحافظي كرد و رفت.
به همراه مسعود و خانم افشار در كنار ماشينم ايستاده بودم و مسعود كلي سر به سر خانم افشار ميگذاشت و اون هم كه ديگه تا حدي نامزد مسعود محسوب ميشد با تمام معذوراتي كه در حضور من داشت اما برخي شوخيهاي مسعود رو خيلي جالب پاسخگو بود...
بعد از لحظاتي سهيلا به طرف من اومد...متوجه شدم تا حدي چهره اش گرفته و ناراحته!
وقتي به كنار ما رسيد گفت:مامان ميگه ديگه همراه ما نمياد و ميخواد بره خونه ي خودمون!
با تعجب به سهيلا نگاه كردم و گفتم:نه...نگذاري تنها برگرده...بگو بياد با ما ميريم خونه همگي دور هم باشيم...
سهيلا با دلخوري نگاهي كوتاه به مادرش كرد و سپس رو به من گفت:خيلي بهش گفتم...نمياد...چيكارش كنم؟
romangram.com | @romangram_com