#پرستار_مادرم_پارت_240
سهيلا درب اتاق رو باز كرد و بعد از سلام و احوالپرسي سريع و كوتاهي كه با مسعود كرد به هال رفت.
مسعود وارد اتاق شد و درب رو بست.
با هم سلام و احوالپرسي كرديم و به خاطر زحماتي كه روز قبل به همراه توحيد كشيده بود تشكر كردم...وقتي حوله ام رو برداشتم تا به حمام برم مسعودگفت:آقا داماد؟
خنده ام گرفت و گفتم:ميدونم ميخواي شوخيهات رو شروع كني ولي به جون مسعود الان وقتش نيست بگذار برم حمام زودتر حاضر بشم بيام بيرون...
سپس به سمت درب حمام برگشتم.
. عجله نكن...براي ساعت11بايد محضر باشيم...فقط يه سوال؟
. هان؟...چيه؟...بگو...
. آقا داماد...ميخواستم ببينم اينقدر كه نگران دادن هديه ي آنچناني به اسم مهريه به سهيلا بودي هيچ به حلقه ي عروس خانم هم فكر كردي؟
سر جا خشكم زد...!!!...به كل اين يكي رو فراموش كرده بودم!!!
براي لحظاتي به درب حمام خيره شده بودم...سپس برگشتم به سمت مسعود تا حرفي بزنم...ديدم جعبه ي جواهر مخملي بنفش كم رنگي رو در دست گرفته و با خنده داره به من نگاه ميكنه!!!...گفت:ميدونستم...يعني مطمئن بودم اين يكي رو اصلا" يادت نيست...واسه همين با سليقه ي غزاله ديشب رفتيم اين رو گرفتيم تا علي الحساب موقع عقد ضايع نشي...بعد سر فرصت خودت و سهيلا برين و يه حلقه طبق سليقه ي خودش بگيرين...
به طرف مسعود رفتم و جعبه رو گرفتم و بازش كردم...واقعا" حلقه ي زيبا و خيره كننده ايي بود.
لبخند رضايت روي لبم نقش بست و بعد درب جعبه رو بستم و گفتم:نوكرتم مسعود...نميدونم محبتهات رو چطوري جبران كنم...
باز هم با شوخي و خنده ي ايي برادرانه گفت:كاري نكردم...پولش رو مطمئن باش از بدهي كه بهت دارم كم ميكنم...يا لطف ميكني نقدي بهم برميگردوني چون واقعا گرون خريدمش...در ثاني حلقه رو بايد خودت بخري نميشه از جيب من خرج بشه...اما بدبختي اينجا بود كه خريد حلقه براي سهيلا باعث شد غزاله هم با انتخاب يه حلقه براي خودش كلي خرج رو دستم بگذاره...لعنت به تو سياوش...ميگم ديگه دوستي با تو فقط ضرره...
و بعد هر دو خنديديم...
از اينكه مسعود رو در تمام لحظات درست مثل يك برادر دلسوز توي زندگيم داشتم هميشه شاكر خداوند بودم.
بار ديگه از مسعود تشكر كردم و سپس به حمام رفتم.
romangram.com | @romangram_com