#پرستار_مادرم_پارت_239
وقتي در سكوت به چشمهاش خيره شده بودم ميتونستم عمق آرامشي كه در زندگي كنار اون نصيبم خواهد شد رو به خوبي درك كنم...وجود اين دختر و حضور پرمهرش در زندگيم شايد تنها چيزي بود كه هيچ وقت مكمل لحظاتم نبوده و حالا اين نگاه...اين عشق...اين شور رو در واقعيتي محض و يكجا احساس ميكردم...
همونطور كه نشسته بودم كمي صندلي رو فرستادم عقب و از ميز فاصله دادم و دست سهيلا رو گرفته و اون رو در آ*غ*و*ش گرفتم...
خستگي كار روزانه كه در كنار عشق توي نگاهش همزمان برام قابل تشخيص بود زيبايي و معصوميتش رو هزار برابر كرده بود...
اما ميتونستم بفهمم همونقدر كه من از در آ*غ*و*ش كشيدن و ب*و*سيدنش لذت ميبرم او هم غرق لذت ميشه و چقدر از اينكه هر لحظه نسبت به عشق سهيلا اطمينان بيشتري كسب ميكردم خدا رو شاكر بودم...عشق ومحبتي كه مهشيد هيچ وقت نتونست به من منتقل كنه و هيچ زماني در وجود اون نسبت به خودم اين عشق رو احساس نكرده بودم اما حالا با شدتي بيشتر از طرف سهيلا اون رو درك ميكردم...و اين براي من كه فقدان عشق و محبت واقعي همسرم بزرگترين كمبود زندگيم محسوب ميشد حالا با وجود سهيلا معناي رسيدن به اوج خوشبختي بود...
.........................
.........................
صبح روز بعد با صداي زنگ درب حياط بيدار شدم...نگاهي به ساعت مچيم انداختم و ديدم9:10 رو نشون ميده!!!
صداي سهيلا رو شنيدم كه به زنگ درب پاسخ داد...
روي تخت نشستم و قبل اينكه بلند بشم به آهستگي درب اتاق باز شد و سهيلا سرش رو به داخل آورد و در حاليكه لبخند روي لبهاش شروع يك صبح عالي و شايد يك زندگي پر آرامش رو بهم نويد ميداد گفت:سياوش؟...مسعود اومد...آقاي توحيد هم همراهشه...خانم افشار هم هست...
دستم رو لاي موهايم كردم و بعد از روي تخت بلند شدم و گفتم:الان ميام...
در همين لحظه صداي مريم خانم رو شنيدم كه از هال به گوشم رسيد!!!...داشت با مسعود و بقيه كه وارد هال شدن سلام و احوالپرسي ميكرد!!!
پيراهنم رو كه از لبه ي تخت برداشته و ميخواستم به تن كنم با شنيدن صداي مريم خانم دوباره روي لبه ي تخت قرارش دادم و با تعجب به سهيلا نگاه كردم و با صدايي آروم گفتم:مادرت كي اومده؟!!!
سهيلا لبخندش عميق تر شد و گفت:مامان ساعت7صبح اينجا بود وقتي زنگ زد تو بيدار نشدي...دختر عموي خانم صيفي هم تقريبا"نيم ساعتي ميشه كه اومده...
و بعد صداش رو آرومتر كرد و با حالتي حاكي از شوخي و شعف گفت:همه هستن...مگه خبر نداري؟...آخه قراره امروز جناب مهندس صيفي ازدواج كنه...همه هستن بقيه هم همين الان رسيدن...فقط معلوم نيست خود مهندس كجاس...طفلك عروس عاشقش كم كم داره شك ميكنه نكنه آقا داماد فرار كرده باشه...
به طرف درب اتاق رفتم و خيلي سريع مچ دست سهيلا رو كه لاي درب ايستاده بود گرفتم و كشيدمش توي اتاق و درب رو بستم و قبل اينكه بتونه حركتي بكنه با تمام عشق اون رو در آ*غ*و*ش گرفتم و ب*و*سيدم...سپس گفتم:حالا برو بيرون...از قول من به مهمونها بگو تا يك ربع ديگه حاضرم...در ضمن...به اون عروس قشنگمم بگو تا آخر عمر مديون محبتها و فداكاريشم...
زمانيكه سهيلا به سمت درب اتاق برگشت تا بيرون بره ضربات ملايمي به درب خورد و بعد صداي مسعود رو شنيدم كه گفت:سهيلا؟...اميد صدات ميكنه...بيا برو ببين چي ميگه...
romangram.com | @romangram_com