#پرستار_مادرم_پارت_238
سپس با خنده و شوخي وارد هال شديم...سهيلا با لبخند به هر دوي ما نگاه ميكرد...ميتونستم خوشحالي اون رو هم از برق نگاهش كه در چشمهاي زيباش موج ميزد به وضوح احساس كنم.
چقدر برايم لذت بخش بود از اينكه نگاه عاشقانه ي سهيلا رو درك ميكردم.
اون روز بعد ناهار ساعت3مجبور شدم براي رسيدگي به برخي امور راهي شركت بشم و مسعود هم قبل از ناهار رفته بود به دنبال كاري كه گفته بودم و تلفني من رو در جريان امر قرار ميداد.
به دليل كارهاي معوقه و پيش اومده در چند روز گذشته كه وقت كافي براي رسيدگي به اونها رو نداشتم كارم توي شركت به درازا كشيد و ساعت9:30شب از شركت به خونه برگشتم.
حدس ميزدم مريم خانم و دخترعموي مامان هم اونجا باشند به همين خاطر كمي خريد كه شامل ميوه و شيريني و مقداري مواد غذايي رو شامل ميشد انجام دادم...اما وقتي رسيدم خونه در كمال تعجب متوجه شدم نه تنها دخترعموي مامان رفته كه مريم خانم هم نبود!!!
اميد كه بعد از يك هفته به خونه برگشته بود گويا آرامش خونه و خوردن داروهاي مسكن حسابي اون رو به آرامش رسونده بود چرا كه در خواب عميقي فرو رفته بود و مامان هم در اتاق خودش قرار داشت.
خريدهايي كه كرده بودم رو به آشپزخانه بردم...سهيلا نگاهي به اونها كرد و همه رو در جاهاي خودشون قرار داد و در همون حال كه مشغول بود گفت:شام كه مطمئنم نخوردي...تا لباست رو عوض كني و دست و صورتت رو بشوري منم شام رو ميارم تا بخوريم.
چهره اش خسته بود و اين نشون ميداد چقدر اون روز از صبح تا اون لحظه سرش شلوغ بوده...
شلوار جين آبي كم رنگ به همراه يك تي شرت تنگ آستين بلند سورمه ايي رنگ به تن داشت...هميشه از نحوه ي لباس پوشيدنش لذت مي بردم...حتي از رنگهايي كه انتخاب ميكرد هم خوشم مي اومد...
روي صندلي نشسته بودم و بدون اينكه حرفي بزنم نگاهش ميكردم و از اينكه فردا اين موجود زيبا براي هميشه از نظر شرعي هم متعلق به خودم ميشد بي نهايت لذت مي بردم و مهم تر اينكه از كاب*و*سهاي اخلاقي كه در تمام اين مدت گريبانم رو گرفته بود به راستي تا حد زيادي خلاص ميشدم.
وقتي جعبه هاي شيريني رو هم در يخچال گذاشت نگاهي به من كرد و با لبخند گفت:پس چرا هنوز اينجا نشستي؟!!!
. دارم به اين فكر ميكنم كه فردا ميتونه بهترين روز زندگيم باشه...
درب يخچال رو بست و به سمت من برگشت و گفت:تو فكر ميكني كه بهترين روز زندگيته ولي من مطمئنم بهترين روز زندگيمه...سياوش...هيچ وقت فكر نميكردم واقعا روزي برسه كه همسرت بشم...هميشه فكر ميكردم شايد با وجود تمام اتفاقات پيش اومده بين ما اما در نهايت نخواي كه من رو توي زندگيت بپذيري...
از شنيدن اين حرفها به شدت تعجب كرده بودم چرا كه اين دقيقا" افكاري بود كه من نسبت به عقيده ي سهيلا در مورد خودم حدس ميزدم...يعني هميشه در اين فكر بودم سهيلا هر لحظه ممكنه از ازدواج با من پشيمون بشه...اما حالا ميشنيدم كه سهيلا هم اين عقيده رو در مورد نظر من نسبت به خودش داشته!!!
براي لحظات كوتاهي خنده ام گرفت و با يك دست پشت گردنم رو ماليدم و گفتم:سهيلا...سهيلا...اين چه فكريه كه ميكردي؟!!!...هيچ ميدوني شرايط من و وضع زندگي خصوصي من اونقدر توش مشكل هست كه تصور قبول تمام اين مشكلات از طرف هر دختري در شرايط تو غير ممكنه...اما تو اين غير ممكن رو ممكن كردي...هيچ ميدوني چقدر مديونتم؟
سهيلا به طرف من اومد وقتي نزديك صندلي رسيد ايستاد و به صورت من نگاه كرد...
romangram.com | @romangram_com