#پرستار_مادرم_پارت_237

وقتي مسعود حرفهاش به پايان رسيد براي لحظاتي به آب استخر كه در اثر وزش باد پاييزي كمي مواج ميشد چشم دوختم و سپس با حركت سرم موافقتم رو با اين موضوع نشون دادم...

مسعود كه ديد هيچ حرفي نميزنم با تعجب به من نگاه كرد و گفت:چيزي شده سياوش؟!!...چرا هيچي نميگي و فقط سرت رو تكون ميدي؟!!

. چي بايد بگم؟!!...خودت خوب ميدوني كه از خدام بوده اين عقد زودتر انجام بشه و سنگيني يكي از بارهاي روي دوشم هست كمتر بشه...اما اي كاش در شرايط بهتري اين كار صورت ميگرفت...حداقل زماني كه اميد بستري نبود يا مامان در وضعي بهتر از الان سر ميكرد...دلم ميخواست با توجه به اينكه سهيلا هيچ توقعي براي به همسري در اومدنش با من ازمن به زبون نياورده حداقل يه مسافرت خوب مي بردمش يا...

. بيخود فكرت رو درگير اين مسائل نكن...همه چيز به موقع خودش...سهيلا شرايط تو رو درك كرده و ميكنه و فكر ميكنم از اين به بعد بيشتر هم دركت خواهد كرد...حالا بگذار فردا عقد كنيد يه مدت ديگه كه اميد وضعش بهتر شد سه تايي برين مسافرت...مامانتم براي مدتي كه شما مسافرتين يه پرستارمياري براش يا يه مدت كوتاه تا برين و برگردين توي يه بيمارستان خصوصي بستريش ميكني كه خيالتم راحت باشه...فعلا"چيزي كه واسه اون دو تا حاج خانمي كه توي هال نشستن مهمه اينه كه فردا صبح سهيلا رو عقد كني...

بار ديگه سرم رو به علامت موافقت با حرف مسعود تكون دادم.وقتي با هم به سمت درب هال برميگشتيم مسئله ي مهمي به ذهنم رسيد كه باعث شد بايستم و با ايستادن من مسعود هم در كنارم ايستاد و گفت:ديگه چته؟!!

هديه ايي كه به عنوان مهريه ي سهيلا مد نظرم بود رو به مسعود گفتم و خواستم بره پيش توحيد و مراحل انتقال نام يكي از مراكز تجاري كه داشتم رو از ملكيت من به نام سهيلا تغيير بدهد.

مسعود چشماش از تعجب گرد شده بود و گفت:مگه ديوونه شدي؟!!...اين چه كاريه؟!!...هيچ ميدوني اون پاساژ با اون تعداد مغازه كه توشه چه سرمايه ايي هست؟!!...اون پاساژ توي اون نقطه از تهران يه گنج محسوب ميشه...از خر شيطون بيا پايين...تو ميتوني يه دستگاه آپارتمان بهش هديه كني نه اين پاساژ رو...

در تصميمي كه گرفته بودم مصمم بودم و توي سكوت به مسعود خيره شدم...

در اين مواقع كاملا" معني سكوت من رو مي فهميد...بنابراين سرش رو با تاسف به چپ و راست تكون داد و گفت:گرچه ميدونم كاري رو كه بخواي ميكني...اما حداقل بيا نصف مغازه ها رو به نامش بكن نه كل پاساژ رو...

باز هم خيره به صورت مسعود نگاه ميكردم و با جديت در تصميمي كه گرفته بودم هيچ پاسخي نميدادم...

. باشه بابا...جهنم...مرده شور اين تصميمهاي خركيت رو ببرن...ولي آخه...

. آخه نداره مسعود...همين الان ميري دنبال توحيد كاري كه خواستم رو انجام بدهي يا خودم برم؟

. باشه...ميرم...فقط قبلش خودت يه زنگ به توحيد بزن من رو توي دفترش معطل نكنه...اما از من گفتن...اين چيزي كه تو به عنوان مهريه ميخواي به نامش كني و سرعقد بهش بدهي يه وقت ممكنه باعث سكته ي مادرش بشه ها...

جمله ي آخرش رو با خنده گفت كه باعث شد منم از جديت خارج بشم و بخندم...سپس گفتم:سهيلا خيلي بيشتر از اينها ارزش داره...مادرش نگران سهيلاست...بگذار حداقل مطمئن باشه آينده ي سهيلا از نظر مالي چه با من چه بي من تا آخر عمرش تامين شده محسوب ميشه...اينطوري فكر ميكنم تونسته باشم گوشه ي كوچكي از محبتها و از خودگذشتگي هاي سهيلا و دلنگرانيهاي مريم خانم رو هم جبران كنم...

مسعود با خنده و شوخي گفت:سياوش جان...قربونت بشم...من و غزاله هم هميشه نگران هستيم منتهي نگران چيزهاي ديگه...نميخواي فكر هم براي نگراني ما بكني و با اين بذل و بخششها ما رو هم از نگراني نجات بدهي؟!!

خنديدم و گفتم:گمشو...تو كه خودت ميتوني صد نگران رو از نگراني نجات بدهي ديگه چه مرگته كه چشم به هديه ي من واسه خودت داري؟


romangram.com | @romangram_com