#پرستار_مادرم_پارت_236

. دست بردار مسعود...اعصاب هيچي برام نمونده...

با تمام مخالفتهاي من اما بالاخره مسعودموفق شد بعد اينكه تلفني با موبايل سهيلا هم تماس گرفت من رو به خونه برگردونه و تا دوش نگرفتم و صبحانه نخوردم لحظه ايي رهام نكرد!

بعد اينكه از حمام اومدم بيرون و كمي از صبحانه ايي رو كه مسعود درست كرده بود رو خوردم حالم بهتر شد اما ديگه خواب كاملا: از سرم پريده بود...

ساعت9به همراه مسعود از منزل خارج شدم...ابتدا سري به شركت زدم و بعد بار ديگه به بيمارستان رفتم و از مسعود خواستم سهيلا رو كه واقعا" خسته شده بود به منزلش برگردونه و خودم پيش اميد موندم.

يك هفته بعد در شرايطي كه هنوز باورو تحملش برام سخت بود مامان و اميد از بيمارستان مرخص و هر دو رو به خونه منتقل كردم.

در طول اين يك هفته وابستگي اميد به سهيلا به شدت افزايش پيدا كرده بود به طوريكه دائم ميخواست سهيلا در كنارش باشه!!!...و هر كاري كه داشت و هر چيزي كه ميخواست فقط و فقط سهيلا بايد براش انجام ميداد...!!!

اميد فعلا به دستور پزشك نبايد تحرك زياد ميكرد و يا حتي راه ميرفت و به و نوعي اون هم بايد تا زمان مشخصي روي تخت مي خوابيد!!!

وقتي رسيديم خونه اميد رو به اتاقش و روي تخت خواب خودش قرار دادم و مامان رو با كمك مسعود و سهيلا به اتاق خوب شخصيش بردم اما كاملا" ميدونستم كه مامان به هيچ وجه متوجه ي شرايط و موقعيت اطرافش نيست!!!

همون روز مريم خانم هم وقتي مسعود خبر ترخيص مامان و اميد رو داده بود به همراه مسعود براي يكي دو ساعت به منزلم اومد...

از اينكه مي ديدم در اين شرايط تغيير موضع داده و تا حد زيادي شرايط من رو درك ميكنه بي نهايت سپاسگزارش بودم...

زمانيكه براي دقايقي به اتاق اميد رفته بودم و با اون صحبت ميكردم مسعود از سهيلا خواست كه به هال بره!

متوجه بودم مسعود و مريم خانم و سهيلا و دخترعموي مامان كه او نيز اون روز به منزل من اومده بود با هم در حال گفتگو هستن و لحظاتي بعد زمانيكه سهيلا و مسعود به اتاق اميد اومدن مسعود از من خواست كه همراهش به حياط برم!!!

در حياط مسعود به من گفت كه با توجه به شرايط پيش اومده و اينكه سهيلا ديگه در هر صورت بايد توي اين خونه بمونه مامانش و دختر عموي مامانم خواستن كه در اولين فرصت سهيلا رو عقد كنم و منظورشون از اولين فرصت يعني همون فردا بود!!!





52


romangram.com | @romangram_com