#پرستار_مادرم_پارت_235
ميتونستم درك كنم كه محبت و مهرباني دو اصل و صفت مشترك ميان سهيلا و مادرش هست و شايد اين برميگشت به اصليت اونها كه شيرازي بودن...اما هر چه كه بود احساس شرمندگي من از محبت اين دو هر لحظه بيشتر ميشد!
وقتي به هر دوي اونها نگاه ميكردم به يادم افتاد كه قول داده بودم شنبه سهيلا رو عقد كنم...اما حالا با شرايط پيش اومده!!!...
نميدونستم مادر سهيلا چه واكنشي خواهد داشت از اينكه مجبور بودم تاريخ رو به تعويق بندازم...اما هر چه كه بود بايد به تصميم اون احترام ميگذاشتم...
مريم خانم كه در حين صحبت با سهيلا گاهي به من هم نگاه ميكرد گويا افكار من رو در اون لحظه كاملا" خونده بود چرا كه در انتهاي حرفاش رو كرد به من و گفت:آقا سياوش...برنامه ي عقد رو هم فعلا" بهتره عقب بندازين تا انشالله اميد و مامانت از بيمارستان مرخص بشن...فعلا" فكرت رو بگذار روي اين مسئله...
نگاهي به سهيلا كردم و ديدم در جواب مادرش گفت:فردا قرار بود بريم محضر...ولي خوب با اين حساب فكر كنم قرار عقب بيفته بهتره...تا اميد و خانم صيفي روببريم خونه...
فهميدم سهيلا هم با مادرش هم عقيده اس بنابراين ديگه جاي صحبتي براي من نبود و با حركت سرم موافقت خودم رو با اين موضوع نشون دادم...
اون شب مريم خانم بعد از اينكه سهيلا به طبقه ي بالا و اتاق اميد برگشت يك ساعتي پيش من در سالن موند و سعي داشت جهت وضعيت مامان من رو دلداري بده و در نهايت بعد از يك ساعت احساس كردم صلاح نيست بيش از اين با موندن در بيمارستان بيش از پيش من رو مديون خودش كنه در نتيجه با تشكر بسيار براش آژانس خبر كردم و اون رو به منزل برگردوندم!
ساعت نزديك6صبح شده بود ومن هنوز نتونسته بودم حتي دقيقه ايي بخوابم!!!
خستگي و كلافگي تمام وجودم رو در بر گرفته بود اما محيط اونجا و سر و صداهايي كه بود و مشغوليت ذهني خودم موانعي بودن تا نتونم حتي براي لحظه ايي چشم روي هم بگذارم!!!
روي لبه ي پنجره مشرف به حياط بيمارستان نشسته بودم و نگاهم به نقطه ايي نامعلوم خيره بود...
صداي مسعود باعث شد از عالم افكاري كه در اون غرق شده بودم خارج بشم...
. سلام...چطوري؟...معلومه تا الان بيدار بودي...خري ديگه...بهت گفتم بيا بريم خونه ي من لااقل اونجا يكي دو ساعت مي خوابيدي دوباره برميگشتيم اينجا...
نگاهم رو به مسعود معطوف كردم و گفتم:اين وقت صبح براي چي اومدي تو؟!!!
پاسخ سوالم رو نداد فقط در ادامه ي حرفش اضافه كرد:بلند شو...بلند شو بريم خونه يه چرت بزن يه دوش بگير يه كم به سر و وضعت برس...دو سه ساعت ديگه بايد بري شركت با اين وضع كه نميشه بري...
. گور باباي كار و شركت...ول كن مسعود...بچه ام و مادرم افتادن گوشه بيمارستان من بيام غم تيپ و ريخت خودم رو بخورم...
مسعود بازوي من رو گرفت و وادارم كرد از لبه ي پنجره بلند بشم و گفت:تو اينجا باشي يا نباشي ...اينجا بخوابي يا بيدار بموني...اصلا" زندگيتم برداري بياري اينجا چيزي عوض نميشه...مادرت و اميد بايد روند طبيعي اين دوران رو طي كنن...اميد كه الحمدلله حالش خوبه عملشم با موفقيت انجام شده...خانم صيفي هم كه وضعش مشخصه...ديگه اين مسخره بازي چيه كه تو ميخواي اينجا بموني؟...بلند شو بريم خونه يه دوش بگير يه استراحت بكن...
romangram.com | @romangram_com