#پرستار_مادرم_پارت_234

چطور مي تونستم محبتهاش رو جبران كنم؟...چقدر در اون لحظات نبودن مهشيد به چشمم مي اومد...از اينكه مي ديدم در اين شرايط مادر واقعي اميد كنارش نيست دچار ياس ميشدم اما با ديدن محبتهاي سهيلا بار ديگه جون ميگرفتم...

شب هر چي اصرار كردم كه سهيلا به همراه مسعود به منزل برگرده قبول نكرد و گفت نمي تونه اميد رو تنها بگذاره و ترجيح ميده همراه اميد باشه!

مسعود خيلي اصرار داشت كه شب من رو با خودش به منزل ببره چرا كه قوانين بيمارستان فقط اجازه ي حضور يك همراه براي بيمار رو ميداد...اما راضي نميشدم اميد رو در بيمارستان رها كنم و به همراه مسعود برم بنابراين ترجيح دادم شب در سالن همكف بيمارستان باشم و از مسعود خواهش كردم به منزلش برگرده...

وقتي مسعود با تمام نارضايتي كه از رفتن و تنها گذاشتن من داشت بالاخره راضي به رفتن شد اصرار داشت كه اگه نيازي بهش داشتم در هر ساعت از شب كه بود حتما"باهاش تماس بگيرم و منم قبول كردم و بالاخره مسعود به منزلش برگشت.

سهيلا در طبقه ي بالا توي اتاق اميد بود و من در سالن همكف انتظار بيمارستان روي يكي از نيمكتها نشسته بودم.

ساعت كمي از12 نيمه شب گذشته بود اما احساس خواب نداشتم...شامي كه از بيرون گرفته بودم روي نيمكت كنارم بود...براي سهيلا هم از بيرون شام تهيه كرده و بالا فرستاده بودم اما خودم هيچ اشتهايي به خوردن غذا نداشتم.

ميدونستم مسعود هنگام بازگشت سري به منزل سهيلا زده و به مادرش اطلاع داده بود كه سهيلا كجاست اما وقتي ساعت12:30نيمه شب ديدم مريم خانم از درب سالن وارد بيمارستان شد خيلي تعجب كردم!!!

از روي نيمكت بلند شدم و به طرف او رفتم...

در اين لحظه او هم من رو ديد و به سمتم اومد...وقتي به من نزديك شد گفتم:سلام...شرمنده كردين حاج خانم...چرا زحمت كشيدين اين موقع شب تشريف آوردين؟

. اين چه حرفيه؟...مسعود همين الان اومد به من خبر داد...از ساعت11كه اومدم خونه دلم داشت مثل سير و سركه مي جوشيد...آخه نه اميد خونه بود نه سهيلا...هيچ خبري و يادداشتي هم از سهيلا نبود تا اينكه مسعود اومد جلوي درب و بهم گفت كه چي شده...الان حال بچه چطوره؟...مادرت چطوره؟...

توي كلام و صحبتش احساس ميكردم نفرت قبل نيست و يك نگراني واقعي آميخته به محبت رو كاملا ميشد حس كرد!!!

تشكر كردم و شرايط اميد و مامان رو براي مريم خانم شرح دادم.

سكوت كرده بود و به نقطه ايي خيره نگاه ميكرد و در آخر فقط از من خواست كه به خدا توكل كنم...

در همين لحظه سهيلا از درب آسانسور اومد بيرون و وقتي من و مادرش رو ديد با تعجب به سمت ما اومد ولي قبل اينكه حرفي بزنه مريم خانم رو به سهيلا گفت:چرا بچه رو تنها گذاشتي اومدي پايين؟!!!

سهيلا سلام و احوالپرسي با مادرش كرد و گفت:بهش مسكن تزريق كردن...خواب خواب بود...گفتم تا خوابه يه سر به خانم صيفي بزنم بعد اومدم پايين ببينم سياوش در چه حاله...شما كي اومدي؟!!!

مريم خانم توضيحات لازم رو به سهيلا داد ولي بيشتر جوياي احوال اميد و مامان بود...


romangram.com | @romangram_com