#پرستار_مادرم_پارت_233
مسلما"زحمتش برخلاف تصور مسعود مضاعف ميشد...
سهيلا من رو دوست داشت در اين هيچ شكي نداشتم اما آيا واقعا" مزد محبت و عشقي كه نثار من ميكرد اينهمه زحمت بود؟...اصلا" من ارزش اينهمه دردسر كشيدن رو براش داشتم؟!!!...خدايا!!!
از همونجا كه ايستاده بودم به اتاق مامان نگاه كردم و ديدم سهيلا پتوي روي مامان رو داره مرتب ميكنه و با نگاه معصومش چشم به مامان دوخته بود!
نگاهي به مسعود كردم و گفتم:سهيلا رو ببر خونه اش...اونم خسته شده...من خودم اينجا هستم تا اميد رو از ريكاوري بيارنش بيرون...خودتم برو خونه اينجا نمون...
مسعود چهره اش كلافه شد و با دلخوري گفت:سهيلا رو ميبرم ولي خودم برميگردم اينجا...مگه تو بهم گفتي بيام كه حالا ميگي برگردم؟...اگه قرار بود برم و تنهات بگذارم اصلا" نمي اومدم...
ميدونستم مسعود واقعا" در همه حال مثل يك برادر در كنارم بوده و هميشه مديون محبتش بودم اما واقعا" در اون لحظات ديگه لزومي نداشت در بيمارستان بمونه و خودش رو خسته كنه اما مطمئن بودم اصرار من بر اين موضوع فايده ايي نداره...
سهيلا از اتاق خارج شد و رو به من گفت: سياوش من ميرم بپرسم وضع اميد توي ريكاوري چطوره دوباره برميگردم اينجا...
قدمي به طرفش برداشتم و بازوش رو گرفتم و گفتم:نه...صبر كن...تو بهتره برگردي خونه...تا الان مامانت حتما دلواپس شده...به مسعودگفتم تو رو برگردونه خونه...
سهيلا نگاهي از روي ناراحتي و تعجب به من كرد و گفت:برم؟!!!...برم خونه؟!!!...يعني توي اين شرايط تنهات بگذارم؟!!!...امكان نداره...اين چه حرفيه!!!...نگران مامانمم نباش...امروز صبح رفته خونه ي يكي از دوستاش كه توي توليدي با هم كار ميكنن شام هم اونجاس...پس خونه نيست كه بخواد نگران من بشه...سياوش امكان نداره توي اين وضعيت ولت كنم برم خونه...
مسعود به طرف ما اومد و رو به سهيلا گفت:آخه بودنتم اينجا لزومي نداره...اميد كه عملش تموم شده حالشم خوبه...خانم صيفي هم وضعش همينه ديگه...پس چه دليلي داره اينجا بموني؟...بيا ببرمت خونه...خودم بعد برميگردم پيش سياوش...تنهاش نميگذارم...
سهيلا در حاليكه چشمهاش از اشك پر شده بود دست من رو از بازوي خودش جدا كرد و گفت:نه...من سياوش رو تنها نميگذارم...
و بعد برگشت به سمت درب آسانسور رفت تا به بخشي كه اميد قرار بود بعد خروج از ريكاوري به اون منتقلش كنن بره...
وقتي وارد آسانسور شد متوجه شدم كه داره اشكهاش رو پاك ميكنه و بعد درب آسانسور بسته شد!
ساعتي بعد وقتي اميد رو به بخش منتقل كردن به همراه مسعود به اتاق اميد رفتم.
ضعف بعد از عمل توي صورت معصوم و كودكانه ي اميد موج ميزد و به علت داروهاي مسكني كه بهش تزريق كرده بودن خيلي بي حال و خواب آلود بود و هر بار كه سوالي ازش مي پرسيدم به سختي جواب ميداد و دوباره چشمهاي قشنگش رو روي هم ميگذاشت...
سهيلا مثل پروانه به دور اميد بود و هر كاري ميكرد تا اميد در بهترين شرايط قرار بگيره و هر چند دقيقه يكبار دست و يا صورت اميد رو مي ب*و*سيد...
romangram.com | @romangram_com