#پرستار_مادرم_پارت_232

و اين يعني فلج سمت چپ بدن!!!...و از دست دادن ميزان بالايي از هوشياري!!!...و به تعبيري عاميانه از كارافتادگي صد در صد!!!

يعني مامان از اين پس علاوه بر قطع نخاعي كه از قبل عارضش بود حالا در قسمت چپ بدن هم دچار فلج شده و هوشياريشم از دست داده بود!!!

زمانيكه به همراه سهيلا و مسعود به اتاقي كه در اون بستري بود رفتيم و سعي كرديم با او حرف بزنيم واكنش مشخصي نداشت!!!

تنها از فشردن گاه و بيگاه يكي از پلكهايش به روي هم سعي داشت زنده بودن خودش رو به نمايش بگذاره!!!

وقتي از دكترش احتمال بهبودي رو پرسيدم در پاسخ بهم گفت كه هيچ احتمالي وجود نداره...چرا كه سه ل*خ*ته خون به وجود اومده در مغز ضايعه ي كوچكي محسوب نميشدن...

خداي من بنابراين از اين پس مامان تبديل ميشه به يك تكه گوشت زنده و بي حركت كه معلوم نبود تا كي اين وضعيت ميخواست ادامه داشته باشه!!!





51

كلافه و گيج از اتاق اومدم بيرون...پشت سرم مسعود هم خارج شد و سهيلا مات و نگران به مامان خيره شده و همونجا كنار تخت ايستاده بود!

توي راهروي بيمارستان شروع كردم به قدم زدن...

مسعود به ديوار تكيه داد و به من نگاه ميكرد...بعد از دقايقي گفت:بسه سياوش...اينقدر مثل درمونده ها از اين طرف به اون طرف نرو...اتفاقيه كه افتاده...با كلافگي و سردرگمي و هي از اين طرف به اون طرف رفتنم مشكل حل نميشه...

. مسعود...ديگه كم آوردم!...حسابش رو بكن تا ديروز قطع نخاع بود و هزار مشكل داشتم حالا كه اين وضع پيش اومده واقعا"ديگه كم آوردم...اصلا"نميدونم بايد چه خاكي توي سرم بريزم...هر وقت حس كردم دارم به آرامش ميرسم همچين خدا گذاشته توي كاسه ام كه نفهميدم چرا و از كجا دارم ميخورم...

مسعود به طرفم اومد و جلوي من ايستاد و سد راهم شد...به نوعي اجازه ي راه رفتن رو از من گرفت و گفت:بس كن سياوش...خوب اگه تا ديروز روي تخت بود و دائم براي كارهاش نياز به كمكت داشت حالا ديگه اينطور نيست...درسته كه تحمل و قبولش سخته ولي حداقل ديگه وضع نگهداريش مشخص شده...حرف كه نميزنه...براي تغذيه و كارهاي ديگه اش هم كاملا" راه حل وجود داره...من كه زياد وارد نيستم ولي فكر ميكنم با تزريق سرمهاي مخصوص و يك رژيم مشخص مشكل غذا خوردنش كه حل شده اس...براي دستشويي رفتن هم كه خوب فكر ميكنم وصل كردن سوند براي اين مريضها بهترين راه حله و ديگه اگه دير به دادش برسي نه توي زحمت مي افتي و نه خود بيچاره اش به قول خودت شرمنده ي تو ميشه...سهيلا هم كه به اين كارها وارده...هر چي باشه پرستاري خونده ديگه...

وقتي اسم سهيلا رو آورد تازه به ياد اون افتادم...

چقدر اين دختر از وقتي وارد زندگيم شده دچار زحمت كرده بودمش...بعد هم اون وقايع پيش اومده بين من و خودش...حالا دست آخرم مشكلي كه پيش رو داشتيم...


romangram.com | @romangram_com