#پرستار_مادرم_پارت_231

خوشبختانه جواب اسكن نشون داده بود كه خطري جمجمه اش رو تهديد نكرده و از اين نظر خيالم راحت شده بود...

مسعود سعي ميكرد با شوخي و خنده اميد رو آروم كنه اما سهيلا حرفي نميزد و تمام صورتش از اشك خيس بود!

زمانيكه اميد چشمش به سهيلا افتاد گريه اش شدت گرفت و دائم التماس ميكرد كه تنهاش نگذاريم و زمانيكه سهيلا خواست بب*و*سش ديگه گردن سهيلا رو رها نميكرد و فقط با گريه و التماس ميخواست تا از بيمارستان ببريمش...

دكتر و سه پرستار كه وضع رو اينطور ديدن دارويي به سرم رگ دست اميد تزريق كردن و همون باعث شد اميد به حالت نيمه بيهوش در بياد و بعد از اينكه دستانش آهسته آهسته از دور گردن سهيلا رها و صدايش آروم شد سهيلا توانست از او فاصله بگيرد...

اميد رو به تخت ديگه ايي منتقل كردن و سپس راهي اتاق عمل شد...

تمام دو ساعت و نيمي كه در اتاق عمل بود پشت درب اتاق عمل راه مي رفتم...

دهانم خشك خشك شده بود...

زمانيكه دكتر از اتاق عمل خارج شد قدرت هيچ سوالي نداشتم و خود دكتر با لبخند رو كرد به من و گفت:همين الان پهلوون كوچولوي شما رو منتقل كردن به اتاق ريكاوري...حالش خوبه...عملشم خيلي عالي انجام شده...جاي هيچ نگراني نيست...

بي اراده بغض در گلويم با جاري شدن قطرات اشك از چشمام همراه شد و فقط تونستم با صدايي آروم از دكتر تشكر كنم...

وقتي دكتر ازما فاصله گرفت به ديوار تكيه دادم و صورتم رو بين دو دست گرفتم...

نميدونم از خوشحالي زنده بودن اميد بود يا از فشار رواني كه در طي چند ساعت اخير بهم وارد شده بود...اما هر چه كه بود باعث شد گريه كنم!!!

مسعود به طرفم اومد و من رو در آ*غ*و*ش گرفت...حرفي نميزد و فقط سعي داشت با حضورش در كنارم آرامم كنه...

بعد از دقايقي به همراه سهيلا و مسعود از بخش خارج شديم و به سمت آي.سي.يو رفتيم.

وضعيت مامان رو تازه متوجه ميشدم!!!

مامان اصلا" شرايط خوبي نداشت!!!

طبق گفته ي پزشك معالج فهميدم مامان دچار سكته ي وسيع مغزي شده...سه ل*خ*ته خون در نيمكره ي سمت راست مغز!!!


romangram.com | @romangram_com