#پرستار_مادرم_پارت_230

در اين لحظه صدايي كه از بلند گوي بيمارستان پخش شد و نام و فاميل من رو جهت مراجعه به اطلاعات پچ كرده بودن باعث شد به همراه مسعود خيلي سريع سمت اطلاعات برم...

نميدونم چهره ام تا چه حد بعد از شنيدن اون صدا مضطرب شده بود اما هر چي كه بود ديدن حالت من باعث شد مسعود چندين بار اين جمله رو براي تسكين من تكرار كنه:نترس...نترس...هيچي نيست...هيچي نشده...احتمالا"ميخوان براي بردن اميد به اتاق عمل امضاي رضايتت رو بگيرن...

وقتي به اطلاعات رسيديم مشخص شد حدس مسعود درسته و تا حد زيادي خيالم راحت شد.

با راهنمايي اطلاعات بايد به بخش مربوط مراجعه ميكردم چرا كه دكتر منتظر من بود.

مسعود و سهيلا هم ميخواستن با من بيان ولي قوانين سخت اون بيمارستان از همراهي اونها جلوگيري كرد كه همين باعث عصبانيت مسعود شد اما شرايط طوري نبود كه به همراه مسعود با مسئول اون قسمت وارد بحث و جدل بشم...بي توجه به مسعود و سهيلا و بحثي كه با مرد مسئول راه انداخته بودن وارد بخش شدم و خيلي زود دكتر و دوپرستار كه در پست ايستاده و منتظرم بودند رو پيدا كردم.

دكتر مورد نظر كه نام فاميليش منظوري بود نميدونم از كجا و به چه صورت اما خيلي سريع با ديدن من اظهار آشنايي كرد و با كلي تعارف و تعريف سعي داشت خودش رو هم با معرفي به ياد من بياره كه چطور و چگونه اون رو قبلا" در موقعيتي خاص و چند سال پيش ديده ام...!!! اما ذهن من ياراي اين يادآوري ها در آن لحظه نبود و فقط مجبور بودم با حركت سر و لبخندي تصنعي حرفهاي دكتر منظوري رو تاييد كنم گرچه كه در واقع من اصلا" دكتر رو به ياد نداشتم ولي او كاملا" من رو ميشناخت!

بعد از دقايقي كه حرفهاي ابتدايي دكتر به پايان رسيد شرايط اميد رو پرسيدم و او خيلي سريع با اطمينان كامل گفت كه خطري اميد رو تهديد نميكنه فقط يكي دو ساعت بعد از اسكن صلاح در اينه كه به اتاق عمل منتقلش كنن تا هر چه سريعتر استخوان فمور و لگن رو به كمك مهار دو تا پين از دو ناحيه در سر فمور به حالت اوليه برگردونن چرا كه اميد بچه است و تحمل درد برايش دشواره و اگه اين عمل زودتر انجام بشه دردش كمتر خواهد شد...البته ميشد تا فردا هم صبر كرد اما از نظر دكتر صبر بي مورد جايز نبود...

دكترمنظوري اطمينان ميداد كه با وجود طول كشيدن عمل اما خطري اميد رو تهديد نخواهد كرد و همين براي من كافي بود...

لذا برگه هاي رضايت رو سريع امضا كردم و از دكتر خواستم بعد از اتمام اسكن شرايطي ترتيب بده كه قبل از عمل حتما"اميد رو ببينم و دكتر اطمينان خاطر بهم داد كه حتما"اين كار رو خواهد كرد.

تقريبا"يك ساعت و نيم بعد زمانيكه بار ديگه به طبقه ي پايين برگشته بودم و سهيلا و مسعود در كنارم حضور داشتن بعد اينكه با تمام مخالفتهايي كه دخترعموي مامان ميكرد به دليل خواهش من براي رفتن به منزلش بالاخره موفق شدم ايشون رو براي رفتن راضي كنم...آژانسي برايش خبر كردم و او را به منزل خودش فرستادم و قول دادم تلفني او را از حال اميد و مامان بيخبر نگذارم.

وقتي او رفت يك ربع بعد خبر دادن كه براي ديدن اميد ميتونم به بخش برم...

اين بار از اينكه مسعود و سهيلا هم همراه بودند جلوگيري نكردند و هر سه به اتاقي رفتيم كه اميد رو در اون آماده ي رفتن به اتاق عمل كرده بودن.

كاملا" مشخص بود شدت درد اميد رو با تزريق داروهاي مسكن تا حدودي كنترل كرده اند چرا كه شكايتي از درد نداشت اما به محض اينكه من رو ديد به گريه افتاد...

همانطور كه روي تخت خوابيده و گان سبزرنگ و چروك اتاق عمل به تنش كرده بودند روي صورتش خم شدم و تمام صورتش رو غرق ب*و*سه كردم...

قسمتي از بالاي پيشونيش رو پانسمان كرده بودن چرا كه يكي از نقاط شكستگي در بالاي پيشوني اش بود و قسمت ديگر در بالاي گوش راست در بين موهاي خوشرنگش قرار داشت اما مشخص بود اون قسمت از موهاش رو جهت بخيه تراشيده اند ولي به دليل پانسمان خيلي مشخص نبود...

اميد دائم گريه ميكرد و لباس و يقه ي پيراهن من رو رها نميكرد...دستهاي كوچكش به شدت سرد شده بود...سعي ميكردم با ب*و*سيدن دستهاش و گرفتن اونها در ميان دستانم گرماي دستم رو به دستان كوچك و سردش منتقل كنم...


romangram.com | @romangram_com