#پرستار_مادرم_پارت_229

سهيلا از جا بلند شد و به سمت من اومد...

گوشي موبايلم توي دستم در حاليكه صفحه نمايشگر اون دائم خاموش و روشن ميشد و زنگ ميخورد قرار داشت...

كنارم ايستاد و گفت:سياوش چرا به گوشيت جواب نميدي؟!

نگاهي به صفحه ي گوشيم كردم...شماره ي مسعود روي اون بود...سهيلا هم به صفحه نگاه ميكرد...قدرت پاسخگويي به تماس مسعود رو نداشتم...اصلا" نمي تونستم افكارم رو براي انجام كاري متمركز كنم...مطمئن بودم اگه تلفن رو پاسخ ميدادم مسعود بعد از سلام و احوالپرسي اولين سوالش اين بود:اميد پهلوون حالش چطوره؟...و من چي بايد پاسخ ميدادم؟...چطور بايد ميگفتم كه پسرم در چه شرايطيه؟...اين رو نميدونستم...وحشت وقايع از درون مثل خوره وجودم رو نرم نرم تسخير ميكرد...ترس و وحشتي كه ناشي از هراس از دست دادن اميد بود!!!...احساس ميكردم اميد رو دارم از دست ميدهم...نگرانيم براي اميد به مراتب بيشتر از نگرانيم براي مامان بود...بي اراده هجوم افكار پريشوني كه ناشي از فكر خراب در جهت از دست دادن اميد بود كاملا"ذهنم رو فلج كرده بود!

سهيلا كه ديد به گوشي خيره شده ام و تمايلي به پاسخگويي ندارم گوشي رو از من گرفت و به تماس مسعود پاسخ داد...

از سهيلا كه حالا در حال صحبت تلفني با مسعود بود فاصله گرفتم و رفتم روي يكي از نيمكتهايي كه دورتر بود نشستم...با دستام كه از آرنج روي زانوهام بود سرم رو گرفتم و به كفشهام خيره بودم...

خدايا اگه براي اميدم اتفاقي بيفته چي؟...چيكار بايد بكنم؟...خدايا بارها و بارها در بدترين شرايط قرارم دادي...سعي كردم صبوري كنم...هر بار كه توي دلم گفتم چرا؟ باز به خودم گفتم مصلحت خداس نبايد توي كار خدا چرا بيارم...راضي بودم به رضاي تو...گرچه خودت بهتر از هر كسي ميدوني حقم اينهمه عذاب و سختي روحي و رواني كه كشيدم نبوده...اما خودت ميدوني تحمل كردم...ولي ديگه تحمل اين يكي رو ندارم...مصلحتت و عذابي كه دوباره بايد بكشم رو از طريق اميد براي من نمايشش رو شروع نكن...خدايا التماست ميكنم...

قطرات اشك رو ميديدم كه از نوك بيني ام به روي سراميكهاي كف سالن مي افتاد!!!

نميدونم چه مدت به اين حالت اونجا نشسته بودم و از درون با خدا صحبت ميكردم و اشك مي ريختم...فقط لحظه ايي به خودم اومدم كه صداي مسعود رو شنيدم...

مسعود بعد از اينكه سهيلا با اون تلفني صحبت كرده و از ماجرا مطلع شده بود با سرعت خودش رو به بيمارستان رسونده بود و حالا بعد از سلام و عليكي سريع با سهيلا و دختر عموي مامان سراغ من رو از سهيلا گرفته بود...

سرم رو بلند كردم و ديدم مسعود داره به طرفم مياد...چهره ي اونهم نگران بود اما باز هم سعي داشت با رفتارش مثل يك برادر واقعي بهم روحيه بدهد...

با حركت دستم خيلي سريع صورت خيس از اشكم رو پاك كردم و از روي نيمكت بلند شدم.

مسعود به نزديك من رسيد و به صورتم خيره شد و با صدايي آروم كه فقط خودم بشنوم گفت:خجالت بكش...الحمدلله حال هردوشون كه خوبه...خدا رو شكر كن بدتر از اين اتفاق نيفتاده...

تنها جمله ايي كه از دهانم خارج شد اين بودم:مسعود...بچه ام...

و بعد دوباره سرم رو گرفتم و به سقف سالن بالاي سرم خيره شدم.

مسعود دستش رو پشتم گذاشت و گفت:اميد رو خدا دوباره بهت داده...با چيزي كه سهيلا براي من تعريف كرده و خبر اينكه فقط دو ناحيه از سرش شكسته و يه عمل كوچيك روي پاش بايد بكنن بايد گفت مرد حسابي برو خدا رو شكر كن...


romangram.com | @romangram_com