#پرستار_مادرم_پارت_228

صداي دخترعموي مامان رو شنيدم كه گفت:آقا سياوش...سهيلا اومد...

برگشتم و به دربهاي آسانسور نگاه كردم...ديدم سهيلا با چهره ايي نگران و غمزده به طرفم مياد...

جلو رفتم و گفتم:تو براي چي اومدي پايين؟!!!...برگرد برو بالا...بگو همين الان ميخوام اميد رو منتقلش كنم يه بيمارستان ديگه...مامان رو هم ميخوام منتقلش كنم...تو برو بالا تا من كارهاشون رو بكنم...

سهيلا با يك دست بازوي من رو گرفت و گفت:سياوش...اميد رو بردنش براي اسكن از سرش...بهوش اومده اما براي اطمينان از سلامتي جمجمه اش بايد اسكنش كنن...سرش از دو ناحيه شكسته...دكتر ميگه زياد جاي نگراني نيست اين اسكن هم فقط براي اطمينان از شرايط جمجمه اش انجام ميدن...ولي...

. ولي چي؟

. ولي استخوان فمورش از لگن خارج شده...فكر كنم تا يكي دو ساعت ديگه منتقلش كنن اتاق عمل...بايد فمور رو برگدونن به حالت اوليه...مامانتم سكته ي مغزي كرده...منتقلش كردن آي.سي.يو...واقعا"پرسنل بيمارستان دارن همكاري ميكنن براي چي ميخواي منتقلشون كني يه بيمارستان ديگه؟!!...بيا بشين يه ذره آروم بشي...

آب دهانم رو فرو بردم و با صدايي آروم در حاليكه باور هر كدوم از چيزهايي كه سهيلا گفته بود برام سخت بود گفتم:مامان سكته ي مغزي كرده!!!...چكاپ استخوان جمجمه ي اميد!!!...مامان رو بردن آي.سي.يو!!!...استخوان فمور اميد از لگنش خارج شده!!!

صداي سهيلا رو بار ديگه شنيدم كه گفت:سياوش؟...بيا اينجا روي نيمكت بشين بگذار يك كمي آروم بشي...

به همراه سهيلا و دختر عموي مامان سمت نيمكتهايي كه در سالن بود رفتم.

سهيلا و دختر عموي مامان هر كدوم در يك طرف و مقابل هم نشستن.

صداي زنگ موبايلم بلند شد اما به قدري افكارم مشغول شده بود كه با وجود شنيدن مداوم زنگ گوشي واكنشي مبني بر پاسخگويي به تماسي كه گرفته شده بود از خودم نشون نميدادم!!!

به نقطه ايي خيره بودم و فقط به اين فكر ميكردم كه چرا بايد هميشه توي زندگيم با موضوعي درگير باشم؟

چرا هيچ وقت نميشه كه منم مثل بنده هاي ديگه ي خدا براي لحظه ايي روي آرامش رو ببينم و از زندگي راضي باشم؟...

اينهمه تلاطم...اينهمه فراز و نشيب...اينهمه التماس به خدا...آخه براي چي؟...

به كدامين گ*ن*ا*ه دارم مجازات ميشم؟

گوشي همراهم همچنان زنگ ميخورد و صداي اون مثل موسيقي متن فيلمي شده بود كه من در اون لحظه از خاطرات زندگيم در جلوي چشمم به نمايش و مرور مجدد اون چشم دوخته بودم!


romangram.com | @romangram_com