#پرستار_مادرم_پارت_227
احساس بغض و عصبانيت كه همزمان به اعصابم فشار مي آورد كلافه ام كرده بود...
سهيلا رو ميديدم كه كنار تخت اميد با عجله راه ميره و همراه چند پرستار ديگه به سمت مشخصي تخت رو هدايت ميكردن...
دختر عموي مامان رو ميديدم كنار تختي كه مامان رو روي اون قرار داده بودن راه ميرفت و همراه دو پرستار با عجله وارد قسمت ديگه ايي شدن...
حالا دو دستم رو لاي موهايم كردم و به ديوار تكيه دادم...
خدايا...اين ديگه نه...واقعا"نه...تحمل اين برام سخته...نكنه بازي رو ميخواي به جاهايي بكشوني كه افتادنم رو به روي زمين ببيني...من كه خورد شدنم رو بارها و بارها اعتراف كردم...اما اينجوري ديگه نخواه...خدايا خواهش ميكنم...اميد...پسرم...اون فقط8سالشه...مادرم...خدايا...خدايا...خدايا...
براي لحظاتي احساس كردم از شدت فشارعصبي دارم به انفجار نزديك ميشم...دلم ميخواست فرياد بكشم و خدا خدا كنم...بلكه صدام رو مي شنيد!
در اين لحظه متوجه شدم پرستاري كنارم ايستاده و ميخواد كه براي تكميل پرونده ها و انجام كارهاي لازم همراهش برم...
خيلي سريع با او همراه شدم!
ساعتي بعد كه كارهاي لازم رو انجام داده بودم كلافه و بيقرار توي سالن بيمارستان راه مي رفتم...قانون بيمارستان اجازه نميداد در اون ساعت به طبقات بالا برم...بيخبري از حال اميد و مامان بيقرارم كرده بود...
بارها و بارها به اطلاعات مراجعه كردم و اونها فقط با گفتن اينكه نگران نباشيد و چند لحظه تحمل كنيد و يا اينكه الان خبر ميگيريم باز من رو به حال خودم رها ميكردن...
در شرايط بد و عصبي قرار گرفته بودم كه ديدم دخترعموي مامان از درب آسانسور خارج شد...با عجله به سمتش رفتم و گفتم:مامان چطوره؟
. ولله درست و حسابي به آدم جواب نميدن...فعلا"كه منتقلش كردن آي.سي.يو...
براي لحظاتي خشكم زد و بعد با عصبانيت و تعجب گفتم:آي.سي.يو؟!!!...مادر من مشكل قلب و قطع نخاع داره...بايد ببرنش سي.سي.يو...چرا بردنش آي.سي.يو؟!!!...اينجا ديگه چه خراب شده اي هست كه مادر و پسرمو آوردم...
با عصبانيت به سمت اطلاعات رفتم و به دختر و پسري كه اونجا بودن موضوع رو گفتم و عنوان كردم كه ميخوام همين الان هر دو بيماري كه به اونجا آوردم رو به بيمارستان ديگه ايي منتقل كنم...
پسري كه پشت ميز نشسته بود در كمال آرامش گفت:شما اجازه بدين من با بخش مراقبتهاي ويژه تماس بگيرم و شرايط بيمارتون رو سوال كنم ببينم چي شده...
و بعد سريع شروع كرد به شماره گرفتن...
romangram.com | @romangram_com