#پرستار_مادرم_پارت_226

به سمت سهيلا نگاه كردم...ديدم با كمك يكي دو نفر ديگه كه داشت بهشون توضيح ميداد چطور اميد رو از روي زمين بلندش كنن تا صدمه ي بيشتري نبينه اميد رو به طرف ماشين آوردن...

جمعيت زيادي اطرافمون رو پر كرده بود...

افكارم درست كار نميكرد...

يك بار ديگه از سهيلا پرسيدم:سهيلا بچه ام زنده اس؟

سهيلا كه حالا گريه اش شدت گرفته بود گفت:آره...آره به خدا آره...فقط زود باش برو سمت بيمارستان...

سهيلا روي صندلي جلو نشست و اميد رو در آ*غ*و*ش اون گذاشتند...

مامان روي صندلي عقب كاملا" از هوش رفته بود و كنارش دخترعموش نشسته بود...

صداي فرياد مردم رو ميشنيدم كه ميگفتند:آقا زود باش...برو...برو...برو سمت بيمارستان...دو تا خيابون بالاتره...





50

وقتي ماشين رو به حركت درآوردم سعي كردم تا حدودي به اعصابم مسلط بشم چرا كه بايد فكرم رو كار مينداختم تا ببينم كدوم مسير رو براي رسيدن به بيمارستان انتخاب كنم...

با سرعت به طرف بيمارستان حركت كردم و دقايقي بعد با ماشين وارد محوطه ي بيمارستان شدم.

كادر بيمارستان نهايت همكاري رو ميكردن...خيلي سريع مامان و اميد رو به داخل ساختمان بيمارستان انتقال دادن...

گيج شده بودم...نميدونستم دنبال كدوم يكي بايد برم...دنبال تخت كدوم يكي بايد مي دويدم...خدايا اين چه وضعيه...

براي لحظاتي وسط سالن ايستادم...با يك دست پيشونيم رو گرفتم...


romangram.com | @romangram_com