#پرستار_مادرم_پارت_225

در اين لحظه صداي ترمز شديد اتومبيلي باعث شد به سمت صدا بگردم...

واي خداي من...!!!...اميد...

صداي جيغ سهيلا رو شنيدم و بعد كيفش رو پرت كرد در پياده رو و به سمت جايي كه اميد افتاده بود رفت!

در حيني كه من با سهيلا خداحافظي ميكردم اميد از ماشين پياده شده وبا بي احتياطي كامل خواسته بوده عرض خيابان رو طي كنه...

ماشيني كه با اميد تصادف كرده بود نيز به سرعت محل رو ترك و متواري شد!

براي لحظاتي كوتاه باورم نميشد...چيزي رو كه ميديدم نمي تونستم باوركنم...غير ممكن بود!!!

به سمت سهيلا رفتم...دو زانو روي زمين نشسته بود و سعي داشت اميد رو در آ*غ*و*ش بگيره...

به اميد نگاه كردم...با حالتي از بهت و ترس و ناباوري رو كردم به سهيلا و گفتم:سهيلا...بچه ام زنده اس؟

سهيلا در حاليكه تمام صورتش از اشك خيس شده بود گفت:آره...آره...ولي بيهوشه...سرش شكسته داره خون مياد...بدو سياوش...بدو ماشينت رو بيار...

قدرت هيچ كاري نداشتم روي دو زانو نشستم و دستي به موهاي روشن و آغشته به خون اميد كشيدم و گفتم:اميد جان...بابايي چشمات رو باز كن...

سهيلا با كف دستش به سينه من كوبيد و با فرياد گفت:سياوش برو ماشينت رو بيار...زود باش...

با حالتي از بهت و سردرگمي از جام بلند شدم...صداي دختر عموي مامان رو شنيدم كه با فرياد گفت:آقا سياوش...آقا سياوش...بدو...مامانت از حال رفته...

خدايا...چرا يكدفعه اينطوري شد؟!!...چرا همه چيز يكدفعه بهم ريخت؟!!!

صداي فرياد سهيلا باعث شد به خودم بيام كه گفت:سياوش چرا ماتت برده؟!!!

به سمت ماشين دويدم...مامان به شدت رنگش پريده بود...چشمهاش بسته و هيچ واكنشي نداشت...!

صداي دختر عمو رو شنيدم كه گفت:وقتي ديد ماشين به اميد زد جيغ كشيد و بعدش بدنش لرزيد و از هوش رفت...آقا سياوش زود باش...هم بايد اميد رو به بيمارستان برسوني هم مامانت رو...


romangram.com | @romangram_com