#پرستار_مادرم_پارت_224

به محض اينكه حرفم تموم شد اميد بي توجه به وضعيت خيابان به سمت ماشين من دويد!

سهيلا فريادي از روي ترس كشيد چرا كه نزديك بود ماشيني با اميد برخورد كنه...

فقط با فرياد گفتم:اميد...





اما خوشبختانه اتفاق بدي نيفتاد و راننده به موقع ترمز كرد و منهم از همون فاصله از راننده عذرخواهي كردم و اميد به طرف ماشين من رفت...اما گويا حادثه در كمين بود!

سهيلا رو كرد به من و گفت:سياوش برو اميد رو بر گردون...ميترسم دوباره با همين بي احتياطي بخواد برگرده اين طرف خيابون...

گفتم:من ميخوام داروي مامان رو بگيرم..تو برو سمت ماشين...با مامان هم يه سلام و احوالپرسي بكن تا من برگردم...

سهيلا كمي مكث و سپس با حركت سر موافقت كرد...سپس به سمت ماشين در اون طرف خيابون رفت.

وارد دراگ استور شدم و داروهاي مورد نظر رو گرفتم.

وقتي از اونجا بيرون اومدم ديدم سهيلا به تنهايي عرض خيابان رو طي كرد و به سمت من اومد...نگاهي به ماشين كردم و ديدم اميد روي صندلي جلو نشسته!

چهره ي سهيلا كمي گرفته بود!

حدس زدم ديدن مامان بعد از چند روز و اتفاقاتي كه افتاده بوده براش كمي ناراحت كننده بوده...

گفتم:اميد چطور توي ماشين نشسته؟!!!

. دختر عموي خانم صيفي بهش گفت نوه اش سعيد هم منزل اونهاس...مثل اينكه اميد و سعيد خيلي با هم صميمي هستن...چون اميد به من گفت كه ميخواد با مامان بزرگش به خونه ي اونها بره...منم ديگه حرفي نزدم.

با سر حرفهاي سهيلا رو تاييد كردم و در حاليكه از او خداحافظي ميكردم پشتم به ماشين خودم كه در سوي مقابل دراگ استور در اون طرف خيابان بود قرار داشت...


romangram.com | @romangram_com