#پرستار_مادرم_پارت_223

ميدونستم به خاطر برخورد بدي كه با سهيلا در آخرين تماس تلفني داشته تا حد زيادي از رو به رو شدن مجدد با سهيلا احساس خوبي نداره...اما چاره ايي نبود...مامان حرف اشتباهي زده بود كه حالا خودش بايد ...

شب موقعيكه ميخواستم بخوابم دختر عموي مامان خواست كه به اتاق مامان برم!

وقتي وارد اتاق شدم مامان رو كرد به من و گفت كه دلش ميخواد براي چند روزي به منزل دختر عموش بره!

نگاهي به دختر عموش كردم و متوجه شدم قبلا" صحبتهاشون رو با هم كرده اند!!!

از اينكه بازم او در زحمت مي افتاد راضي نبودم و خيلي تشكر كردم اما ميدونستم مامان فعلا"توان رو يا رويي با سهيلا رو نداره براي همين هم ميخواد چند روز و شايد هم بيشتر براي مدتي از خونه دور باشه!

در نهايت با اين موضوع موافقت كردم و گفتم فردا بعدازظهر هر دوي اونها رو به خونه ي دختر عمو خواهم برد.

صبح روز بعد تا بعدازظهر در شركت بودم و بعد از اتمام كارهام به خونه برگشتم...بعد اينكه به كمك دخترعمو مامان رو در ماشين روي صندلي عقب قرار دادم او نيز سوار ماشين شد تا هر دو را به منزل دختر عمو برسونم.

در بين راه مامان يادآوري كرد كه دو نمونه از قرصهاش تموم شده و به همين خاطر براي خريد دارو مجبور شدم در جلوي يك دراگ استور توقف كنم.

جايي كه توقف كرده بودم نزديك منزل سهيلا بود و اصلا" فكرشم نميكردم كه در اون ساعت سهيلا و اميد هم بيرون از منزل باشند!

سهيلا براي خريد اميد رو همراه خودش به بيرون آورده بود.

وقتي قصد ورود به دراگ استور رو داشتم با صداي اميد كه ميگفت((باباجون سلام)) جلوي درب ايستادم...اميد با شوق به سمت من دويد و اون رو در آ*غ*و*ش گرفتم...سپس سهيلا هم به كنارمن رسيد.

اميد رو كه در آ*غ*و*ش گرفته بودم ب*و*سيدم و گفتم:پسر گل بابا اينجا چيكار ميكنه؟!!!

. با سهيلا جون اومديم بيرون...آخه سهيلا جون ميخواد خريد كنه...

با سهيلا سلام و احوالپرسي كردم و در همون حال اميد رو هم به زمين گذاشتم.

اميد كه ماشين من رو در اون طرف خيابان ديده بود با خوشحالي رو كرد به من و گفت:مامان بزرگ توي ماشينه؟!!!

. آره پسرم...مامان بزرگ داره ميره خونه ي دخترعمو...دارم مي برمشون اونجا...


romangram.com | @romangram_com