#پرستار_مادرم_پارت_222

سپس با كلافگي رو كردم به سهيلا وبا صدايي آروم گفتم:تو خواستي يكي دو روزبا اميد صحبت كني و اون رو آماده ي اين قضيه بكني...خيلي خوب حرفي نيست ديگه مطرح كردن اين موضوعات چيه؟...بس كن ديگه...

. ولي سياوش من مطمئنم كه اميد نمي تونه بپذيره من...

با صدايي آهسته اما عصبي گفتم:نميتونه بپذيره خيلي خوب...تو گفتي ذهنش رو آماده ميكني...مگه نگفتي؟...ببين سهيلا...اميد فقط8سالشه به قول خودتم چيزهايي توي اين سن و سالش ديده كه هضم و تحليلش براش غير ممكن بوده و بنا به ذهنيات يك كودك براي خودش اونها رو تعبير و تفسير كرده...غير اينه؟

سهيلا با حركت سر پاسخ مثبت به من داد...ادامه دادم:خيلي خوب...اين كه ديگه حرفي نيست...تو گفتي ذهنش رو آماده ميكني...خوب بكن...ديگه چه كاريه اسم دكتر و روانپزشك و روان شناس رو عنوان ميكني؟

. ولي سياوش به اين راحتي هم كه فكر ميكني نيست...

ناخودآگاه يكي از بازوهاي سهيلا رو گرفتم و گفتم:چيه سهيلا؟...نكنه داري بهانه مياري؟...آره؟...نكنه نشستي حسابي فكرهات رو كردي و ديدي زندگي با من برات سخته و حالا داري صغري كبري پشت سر هم واسم ميچيني كه در نهايت بگي نمي توني با من زندگي كني چون...

. سياوش اين چه حرفيه؟!!!

بازوي سهيلا رو رها كردم و با كلافگي بي نهايتي صورتم رو بين دو دست گرفتم و نفس عميقي كشيدم و گفتم:سهيلا...سهيلا...تو ميدوني چقدر در طول چند سال گذشته خورد شدم...تو رو خدا تو ديگه نابودم نكن...

. اما سياوش من فقط نگران اميدم و درعشقم نسبت به تو حتي يك ثانيه هم شك نكردم...باشه هر طور تو بگي...ديگه ادامه نميدهم...اگه فكر ميكني حرفهاي من مقدمه چيني براي يك بهانه اس...باشه ديگه ادامه نميدهم...قول ميدهم در رابطه با اميد هم خودم تمام سعيم رو بكنم...خوبه؟...حالا تو رو خدا اينقدر عصبي نشو...سياوش؟

دستهام رو از جلوي صورتم برداشتم و با قاطعيت رو كردم به سهيلا و گفتم:سهيلا...اميد يك بيمار رواني نيست...ديگه هم نميخوام حرفي بزني كه مجبور باشم اين موضوع رو يادآوري كنم...توي اين دو روز هم نميام اينجا تا حسابي اميد رو به قول خودت براي اين موضوع آماده كني...روز سوم ميام كه بريم محضر.

سهيلا به من نگاه كرد و ديگه حرفي نزد.

شروع كردم به پايين رفتم از پله ها...متوجه شدم سهيلا هم داره مياد پايين...برگشتم به طرفش و گفتم:برگرد بالا...نميخواد تا جلوي درب حياط بياي...ممنونم.

و سپس خداحافظي كردم و از پله ها پايين رفته و از حياط خارج شدم.

وقتي به خونه برگشتم دختر عموي مامان هنوز اونجا بود...اين چند روز به خاطر مامان حسابي توي زحمت افتاده بود...بعد كلي تشكر از او رو كردم به مامان و موضوع عقد و ازدواجم رو در دو سه روزآينده براش توضيح دادم.

مامان سكوت كرده بود و فقط گوش ميداد...بعد از اينكه حرفهام تموم شد فقط اين جمله رو گفت:مباركه...انشالله كه خوشبخت بشي.

ديگه هيچ حرفي نزد!


romangram.com | @romangram_com