#پرستار_مادرم_پارت_221

سهيلا نگاهي به من كرد و گفت:فرصت زيادي نميخوام...فقط يكي دو روز...سياوش باور كن من اين مورد رو كه با اميد صحبت كنم ضروري ميدونم...بايد بعضي مسائل رو براش توضيح بدهم...فقط دو روز...

سرم رو به علامت موافقت با حرف سهيلا تكان دادم و گفتم:باشه...حرفي نيست.

مريم خانم نگاه دلخور و ناراحت خودش رو به سهيلا دوخته بود و سپس به آرومي زير لب زمزمه كرد:لااله الا الله...

با مادر سهيلا خداحافظي كردم و وقتي به سمت درب هال مي رفتم متوجه شدم سهيلا براي بدرقه ي من مانتوي خودش رو روي شونه اش انداخت و روسري هم به سرش گذاشت و با من از درب هال خارج شد و اون رو بست!

وقتي در كنار من از پله ها پايين مي اومد احساس ميكردم در ذهنش دنبال كلمات و جملات مناسبي براي گفتن مطلبي خاص ميگرده!

به آرومي رو كردم به سهيلا و گفتم:چيز خاصي ميخواي بگي؟...در رابطه با اميد...

سرش رو به نشانه ي تاييد حرف من تكان داد و بعد به من نگاه كرد و گفت:سياوش...خودت خوب ميدوني اميد روي قضايا و اتفاقاتي كه مربوط به مهشيد و كارهاش بوده چقدر دچار شوك ميشده...اين موضوع كه يك زن و مرد چه روابطي ميتونن با هم داشه باشن براي اين بچه در جاييكه اصلا" موقعيتش و شعور دركش رو نداشته كاملا"آشكار ميشده...اون الان احساس ميكنه هر زن و مردي كه به هم نزديك ميشن يا حتي توي يه اتاق هستند دقيقا" همون رفتار و كارهايي رو انجام ميدهند كه بارها و بارها از مردهاي ديگه با مادرش ديده بوده و ...

ناخودآگاه اعصابم بهم ريخت و روي يكي از پله ها ايستادم...سعي كردم با كشيدن يك نفس عميق به اعصابم مسلط بشم و بعد يك دستم رو لاي موهايم كشيدم و با كلافگي رو كردم به سهيلا و گفتم:بس كن سهيلا...

سهيلا براي لحظاتي كوتاه سكوت كرد و به چشمهاي من خيره شد و گفت:سياوش ميدونم چقدر تكرار اين حرفها تو رو عصبي ميكنه...اما يه ذره فقط يه ذره به اين فكر كن كه ديدن اون صحنه ها چقدر اعصاب اميد رو خراب كرده...اون به اين باور رسيده كه هر نزديكي ميون زن و مرد موجب آزار و اذيت زن هست...

. بسه ديگه سهيلا...

. سياوش..اميد وقتي شاهد اون صحنه ها بوده شايد5يا6ساله بوده...من نميدونم دقيقا" از چه زماني اين مسائل وحشتناك توي زندگي اين بچه رخ ميداده...اما يه بار وقتي از اميد پرسيدم دوست داره براي هميشه پيش اون باشم و مثل يه مامان واقعي براش بشم چي بهم گفت؟

. بسه سهيلا...نميخوام ادامه بدهي...

. ولي تو بايد بدوني...تو بايد بپذيري كه اميد از اين قضيه كه معلوم نيست چند بار توي عمر كوتاهي كه تا الان داشته رو به رو شده بود در عذاب بوده...سياوش دست از تعصبت به روي اميد بردار...تو بايد اميد رو پيش يك روان...

با فرياد گفتم:ديگه كافيه سهيلا...

سهيلا سكوت كرد و فقط با اضطراب به دربهاي بسته ي واحدهاي مسكوني در اون طبقه نگاه كرد...

متوجه شدم كه اين فرياد من اصلا" كار درستي نبوده و هر لحظه انتظار داشتم درب حداقل يكي از اون دو واحد باز بشه اما اين اتفاق نيفتاد!


romangram.com | @romangram_com