#پرستار_مادرم_پارت_220

خنديدم و پيشوني اميد رو ب*و*سيدم و گفتم:باشه...فعلا" كه همه طرفدار تو شدن...بازم تو بردي...

اميد خنديد و به طرف من اومد و دستش رو دور گردنم انداخت و محكم صورتم رو ب*و*سيد و خداحافظي سريعي با من كرد و به اتاقي كه در اون مشغول بازي بود برگشت.

از حالت خميده خارج و دوباره صاف ايستادم و به سهيلا گفتم:هفته ي آينده كه تموم بشه ديگه اول مهر شده و مدرسه اش شروع ميشه...براي اون موقع فكر ميكنم...

مادر سهيلا به ميون حرف من اومد و گفت:اتفاقا ميخواستم بگم قبل از شروع مدارس سهيلا رو عقد كني خيلي بهتره...

مادر سهيلا دقيقا" حرفي رو زده بود كه من ميخواستم عنوان كنم...چقدر از شنيدن اين حرف خوشحال شدم...نگاهي به سهيلا كردم و گفتم:باشه...من حرفي ندارم...

بر خلاف تصورم هيچ لبخندي روي لبهاي سهيلا نبود و در همون لحظات كوتاه عميقا" به فكر فرو رفته بود!!!

دوباره گفتم:سهيلا...من حرفي ندارم...تو موافقي؟

سهيلا به من نگاه كرد و گفت:سياوش به من يه فرصتي بده...من بايد اميد رو آماده ي اين موضوع بكنم...

خنديدم و گفتم:اميد رو آماده كني؟!!!

. آره...درسته كه اون خيلي من رو دوست داره ولي حس ميكنم با اين قضيه كه من بخوام همسر تو بشم نميتونه به راحتي كنار بياد...





49

با شنيدن اين حرف از دهان سهيلا براي لحظاتي كوتاه به فكر فرو رفتم و بعد رو به او گفتم:سهيلا فكر ميكنم تو يه ذره زيادي نسبت به رفتار اميد حساس شدي...اون يه پسر بچه ي 8ساله اس و خودتم ميدوني كه چقدر دوستت داره...اينكه تو همسر قانوني من بشي اگه با اين توضيح براي اون همراه بشه كه اين موضوع باعث ميشه تو رو هميشه توي خونه و در كنار خودش داشته باشه فكر ميكنم بهترين توضيح و توجيه براي قانع شدنش باشه...

مريم خانم به ميان حرف من اومد و گفت:راست ميگه...اين كه تو زمان ميخواي براي آماده كردن اميد مثل اينه كه اميد با تو مشكل داره در حاليكه كاملا" مشخصه اين بچه چقدر به تو علاقه داره...

در عمق نگاه سهيلا حرفهاي نگفته زياد بود اما كاملا"متوجه شدم كه تمايلي به بازگو كردن اونها در حضور مادرش نداره!


romangram.com | @romangram_com