#پرستار_مادرم_پارت_219
در همين هنگام درب اتاق باز شد و اميد با عجله به هال دويد و دو تا نون خامه ايي ديگه برداشت و بار ديگه به اتاق برگشت و سپس سهيلا از اتاق خارج شد.
مريم خانم بلافاصله به دستشويي رفت و درب رو بست.
سهيلا نگاهي به درب بسته ي دستشويي انداخت و سپس رو به من كرد و گفت:دوباره توهين كه نكرد بهت؟
با حركت سر جواب منفي به سهيلا دادم و گفتم:تو چرا مهريه نميخواي؟!!!
. چون اعتقادي به مهريه ندارم...زني كه زندگيش به طلاق بكشه به نظر من هستي خودش رو باخته و اين باخت با پرداخت مبلغ مهريه جبران نميشه...سياوش من تو رو دوست دارم و ميخوام باهات زندگي كنم...اين يعني زندگي من تويي...حالا اگه به هر دليلي اين زندگي خراب بشه هيچ پشتوانه ايي نميتونه زندگي دوباره ايي براي من بسازه...
از شيريني كلامش كه تا عمق وجودم اثر ميگذاشت لبخندي به لب آوردم و چونه اش رو گرفتم و گفتم:اما مهريه هديه ي من به تو هست...پس خواهشا" در اين زمينه دخالت نكن...
. مامانم براي مهريه و مقدارش حرفي بهت زده؟!!!
. نه...اصلا"...اتفاقا" خيلي دلم ميخواست اين كار رو بكنه اما هيچ حرفي در مورد مقدار مهريه نزد...پس مطمئن باش مهريه ايي كه سر عقد تعيين ميشه فقط و فقط از طرف خودمه و يك هديه محسوب ميشه...
. اما سياوش...
انگشتهام رو روي لبهاي خوش تركيبش گذاشتم و اون رو وادار به سكوت كردم و گفتم:ديگه حرف نباشه...
بعد با صداي بلند رو به اتاقي كه اميد در اون بود گفتم:اميد...بابا ديگه حاضر شو با هم بريم خونه...
اميد بلافاصله درب اتاق رو باز كرد و با چشماني نگران و مضطرب به سمت سهيلا رفت و گفت:من نميام...سهيلا جون به بابام بگو من پسر خوبي هستم و اذيتت نميكنم...تو رو خدا...من ميخوام اينجا بمونم...
سهيلا خواست حرفي بزنه كه مريم خانم از دستشويي اومد بيرون و در حاليكه چشمانش گوياي اين بود كه دردقايق گذشته حسابي گريه كرده رو به من گفت:اميد پسر خيلي خوبيه...چه اصراري دارين ببرينش؟...بچه وقتي خودش اينقدر سهيلا رو دوست داره خودش نعمتيه...
سهيلا به آرومي رو به من گفت:چرا ميخواي ببريش؟...خوب بذار بمونه...
خم شدم و دستي روي سر و موهاي اميد كشيدم و گفتم:تو يعني ديگه دوست نداري حتي يك شبم پيش من باشي؟
اميد در حاليكه خودش رو بيشتر به سهيلا ميچسبوند و فشار ميداد گفت:بابا من شما رو دوست دارم ولي سهيلا جون رو خيلي دوست دارم...
romangram.com | @romangram_com