#پرستار_مادرم_پارت_218
در حاليكه استكان چايي رو از سيني بر ميداشتم و روي ميز كنارم گذاشتم به حرفهاي مريم خانم گوش ميكردم كه گفت:سهيلا نميخوام حرفام رو دوباره تكرار كنم...تو تصميمت رو گرفتي و هر چي هم من ميگم يا ديگري ميگه اصلا" برات ارزش نداره...حداقل اين مهريه رو رووش فكر كن...ولله به خدا اگه من ميگم مهريه تعيين بشه فقط و فقط به خاطر خودته...دنيا هزار جور بازي سر آدم در مياره...به قول معروف يه سيب رو كه ميندازي بالا تا برگرده بياد توي دستت هزار چرخ ميخوره...
اميد از روي راحتي بلند شد و در حاليكه به سهيلا نگاه ميكرد گفت:اگه سه تا ديگه نون خامه ايي بردارم بخورم دندونم خراب نميشه؟!!!
سهيلا لبخندي زد و به اميد گفت:نه...ولي به شرط اينكه بعدش زود بري دندونهات رو مسواك كني...
اميد با خوشحالي سه نون خامه ايي ديگه برداشت اما اين بار براي بازي بشقابش رو هم با خودش به يكي از اتاق خوابها برد و در حاليكه درب رو مي بست گفت:باشه...قول ميدم بعد كه همه رو خوردم برم مسواك بزنم...
وقتي اميد درب اتاق رو بست رو كردم به مريم خانم و گفتم:شما به سهيلا كاري نداشته باشين...اصلا" فكر كنيد در اين زمينه تام الاختياريد...براي مهريه ي سهيلا هر چيزي كه شما امر كنيد من همون كار رو انجام ميدم...
مريم خانم به سهيلا نگاه كرد.
متوجه ي اشاره ي التماس آميز سهيلا شدم كه اون رو از جواب دادن به من منع ميكرد.
رو كردم به سهيلا و گفتم:سهيلا ميشه خواهش كنم چند دقيقه بري داخل اتاق پيش اميد بموني و اجازه بدهي مامانت در اين خصوص راحت باشه؟
سهيلا با اكراه از روي راحتي كه نشسته بود بلند شد و در حاليكه به سمت اتاق ميرفت به مادرش گفت:من مهريه نميخوام...
وقتي سهيلا وارد اتاق شد و درب رو بست دوباره رو كردم به مريم خانم و گفتم:حالا بهتر شد...بفرماييد...من در خدمتتونم...
مريم خانم نگاه عميق و دقيقي به من كرد و گفت:خودت خوب ميدوني كه به هيچ چيز اين وصلت قلبا" راضي نيستم...نگرانيمم نميتونه الكي باشه...شرايط شما شرايطي نيست كه براي دختر من ايده آل باشه...من فقط ترسم از فرداي اين وصلته...فردايي كه شايد خيلي هم دور نباشه...هيچ تضميني نمي بينم كه بتونم از شما در ازاي خوشبخت كردن دخترم بگيرم...واقعيتش رو بخواي وقتي خوب فكر ميكنم ميبينم زمانيكه شما ومسعود با كمك وكيلت و با اتكا به پول و موقعيت اجتماعيت به اين راحتي تونستي از اون وضعيت و شكايت اصلي من خلاص بشي پس تعيين هر مهريه ايي هر قدر هم سنگين نمي تونه بهم اين اميدواري رو بده كه مثلا با تعيين مهريه تونسته ام به قول معروف پشتوانه ايي براي دخترم ساخته باشم...هر حرفي هم ميزنم سهيلا نه حاضره گوش كنه نه اهميت ميده...قبلا" هم گفتم اونقدر توي زندگيم ستم كشيدم و بدبختي ديدم كه واقعا" نمي تونم به هيچ چيز اين دنيا اميدوار باشم...حالا هم فقط اميدم به خداست...كاره ايي نيستم كه مهريه ايي تعيين كنم...مطمئنم اگرم حرفم خريدار داشت و مهريه هم تعيين ميكردم به وقتش چه بسا پرداخت اون رو هم به همون راحتي كه مسعود خير نديده تونست مدرك صيغه ي شما و سهيلا رو جور كنه ميتونين از پرداخت مهريه هم با همون حقه بازيها شونه خالي كنيد...مهريه ي سهيلا مال من نيست...خودشم كه ميگه مهريه نميخواد...من فقط دعا ميكنم هيچ وقت از اين تصميمي كه گرفته پشيمون نشه...تو هم اگه واقعا" مرد باشي سر قولت بموني و خوشبختش كني...اين وسط اگه مهريه ايي هم بايد باشه خودت تعيين كن...اين گلي هست كه به سر خودت زدي...آدم وقتي حرفش خريدار نداره حتي اگه مادر باشه سكوتش و نگه داشتن بغض و غمش توي سينه سنگين تر از ابراز عقيده اش ميتونه باشه...شبي كه از مكه برگشتم حس ميكردم ميتونم تقاص ستمي كه كردي رو ازت بگيرم...ولي زهي خيال باطل...نشد...چرا...چون سهيلا نخواست...حالا هم فقط منتظرم عقدش كني و بعد از اين كار به كار هيچكدومتون ندارم و از خدا ميخوام هيچ وقت سهيلا پشيمون نشه...
بعد از اين حرف از روي راحتي كه نشسته بود بلند شد.
كاملا" فهميده بودم كه فشار بغض در گلوش اون رو وادار كرده كه براي ريختن اشكهاش احتمالا" يا به دستشويي و يا به يكي از اتاق خوابها بره...
از روي راحتي كه نشسته بودم بلند شدم و جلوي مريم خانم ايستادم و گفتم:خانم گماني...به جون اميدم قسم ميخورم كه خوشبختش ميكنم...شما نگران مهريه اش هم نباشيد خودم ميدونم چي مهرش كنم و همون سر عقد هم مهريه اش رو خواهم داد...ميدونم كه براي نشون دادن مرام خودم به شما خيلي خيلي بايد زحمت بكشم...شايدم تا آخر عمرم...اما واقعا" مديون سهيلا و بزرگواري شما هستم...
و بعد بي اراده دستش رو خواستم بب*و*سم كه ممانعت كرد و عقب رفت و در حاليكه صورتش از اشك خيس شده بود با گريه گفت:بد كاري كردي...با زندگي دخترم بد كاري كردي...
. جبران ميكنم...قول ميدهم...به جون تنها پسرم قسم ميخورم...
romangram.com | @romangram_com