#پرستار_مادرم_پارت_217

سهيلا به آشپزخانه رفت و مريم خانم نيز به دنبال او وارد آشپزخانه شد.

ميدونستم تمايلي نداره زياد من رو ببينه تا اين حد كه حتي منتظر جواب من هم نشد...براي اينكه كمترباعث ناراحتي اون شده باشم ترجيح دادم توي هال روي يكي از راحتي ها بنشينم و به آشپزخانه نرم.

صداي مريم خانم رو شنيدم كه به سهيلا گفت:من جعبه رو براي اميد باز ميكنم تو فقط چند تا بشقاب پيش دستي و يه ظرف بده تا من شيريني ها رو توي اون بچينم...

بعد از چند دقيقه هر سه نفر اونها از آشپزخانه خارج شدند و در هال هر يك روي يكي از راحتي ها نشستند.

اميد كه هميشه عاشق نون خامه ايي بود در همون ابتدا با ولع و اشتهايي كودكانه چند نون خامه ايي در بشقابش گذاشت و مشغول خوردن شد.

مريم خانم كه روي يكي از راحتي هاي نزديك من نشسته بود با صدايي گرفته رو به سهيلا گفت:سهيلا جان بلند شو چند تا چايي هم بريز بيار...

سهيلا بلند شد و به آشپزخانه برگشت.

در همين لحظه مادر سهيلا رو كرد به من و با همون صداي گرفته و غمدارش گفت:كي سهيلا رو عقد ميكني؟

نگاهم رو از اميد به سمت مريم خانم برگردوندم و گفتم:هر زمان كه شما امر كنيد...

مريم خانم كه به گلهاي ظريف و زيباي گلدان بلور روي ميز وسط هال خيره بود گفت:سهيلا گفته هيچ جشن و مراسم خاصي نميخواد...اينم از سر بدبختيشه...واقعا" نميدونم...يعني نمي تونم حرفي بزنم...خودش اينطور ميخواد كه بدون هيچ جشني و سر و صدايي و فقط با عقد توي محضر بياد به خونه ات...دائم ميگه نميخوام اين ازدواج اثر بدي توي ذهن اميد بگذاره...نمي فهمم منظورش از اين حرف چيه ولي من كه توي اين دو روز چيزي رو كه خوب فهميدم اينه كه اميد بي نهايت به سهيلا علاقه داره...حالا منظور سهيلا از اثر بد توي ذهن اين بچه چي هست رو خودش ميدونه...حالا هم كه سهيلا هيچ مراسم و جشني نميخواد ديگه حرفي اين وسط نيست بقيه اشم من حرفي نزنم مثل اينكه سنگين ترم...

. اختيار داريد حاج خانم...شما هر امري داشته باشيد من در خدمتتونم...من خيلي به شما و خيلي خيلي به سهيلا بدهكارم و هر كاري بكنم جبران هيچ چيز رو نكردم...براي مهريه امر امر شماست و منم منتظر فرمايشتون هستم...

مريم خانم نگاهي به اميد و سپس به سهيلا كه توي آشپزخانه بود كرد و بعد رويش رو به سمت من برگردوند و گفت:سهيلا حتي با مهريه هم مخالفه...ميگه مگه خريد و فروش توي بازاره كه مهريه به ازاي عقد از شما بخواد...اما من قلبا" با اين عقيده مخالفم...من معتقدم مهريه براي هر زن مي تونه يه پشتوانه محسوب بشه...اونم انتخابي كه سهيلا كرده...هر كسي شنيده زياد به عاقبتش خوشبين نبوده...اما خوب حرف كسي رو گوش نميكنه...

. شما لطف كنيد نظرتون براي مهريه ي سهيلا به من بگين...

در همين لحظه سهيلا با سيني چاي از آشپزخانه خارج شد و در حاليكه سيني رو ابتدا جلوي مادرش نگه داشته بود تا او يكي از استكانهاي چاي رو برداره با دلخوري به مادرش گفت:مامان مگه من و شما قبلا" در اين مورد حرف نزده بوديم؟

مريم خانم به من نگاه كرد و گفت:بدبختي من اينه كه حتي حق ندارم در مورد مهريه اشم حرف بزنم...

سهيلا سيني چاي رو جلوي من گرفت و رو به مادرش گفت:شما نگران فرداي مني...من ميگم لازم نيست...مهريه اگه مال منه...من ميگم نميخوام...


romangram.com | @romangram_com