#پرستار_مادرم_پارت_216
وقتي از پله ها بالا رفتم اميد درب هال رو باز كرده و در جلوي پله ها به انتظار من ايستاده بود...بعد از اينكه صورتش رو ب*و*سيدم و پاسخ سلامش رو دادم نگاهي به جعبه ي شيريني كرد و گفت:از كدوم شيريني ها خريدي؟
خنديدم و گفتم:از همون شيريني ها كه تو دوست داري...
. نون خامه ايي؟!!!
. آره پسرم...
خنده ايي از روي رضايت كرد و جعبه رو از من گرفت و به داخل هال رفت.
در حيني كه كفشهايم رو از پا در مي آوردم شنيدم كه سهيلا گفت:اميدجون جعبه رو بده به من تا همه رو توي ظرف بچينم...
بعد صداي اميد رو شنيدم كه گفت:ميذارم توي آشپزخونه...
وارد هال شدم...به سهيلا نگاه كردم...يك بليز ليمويي آستين كوتاه به همراه يك دامن تنگ مشكي به تن داشت...موهاي بلند و زيباشم اين بار برعكس هميشه پشت سرش جمع كرده بود...ملاحت و زيبايي از تمام وجودش شعله ميكشيد...آرايش ملايم صورتش باعث شده بود زيبايي خداداديش هزاران برابر بشه...واقعا" از ديدن اين همه زيبايي در وجودش سير نميشدم!
اميد جعبه شيريني رو روي يكي از كابينتها گذاشت و گفت:سهيلا جون بيا ديگه...
سهيلا با لبخند به من خيره شده بود و سلام كرد و گفت:خدا رو شكر...بعد از چند روز دارم چهره ي خوشحالت رو مي بينم...
با لبخند نگاهش كردم و در حاليكه بي اختيار به طرفش مي رفتم تا بب*و*سمش سريع قدمي به عقب گذاشت و با صدايي آروم گفت:مامانم خونه اس...
با تعجب نگاهي به اطراف انداختم و گفتم:جدي ميگي؟!!!
در همين لحظه درب يكي از اتاق خوابها باز شد و مريم خانم در حاليكه پيراهن ماكسي و آستين بلند و راحتي به تن داشت و شال بزرگي هم روي سر و شونه هاش رو پوشانده بود وارد هال شد.
بلافاصله با او سلام و عليك كردم و گفتم:واقعا" از لطفتون ممنونم...به خاطر رضايتي كه دادين...به خاطر گذشتي كه كردين و به خاطر همه چيز...
پاسخ سلام من رو در حاليكه هنوز مي تونستم در عمق نگاهش غم و دلخوري رو حس كنم داد و گفت:خدا كنه به قولي كه دادي پاي بند باشي...من جز خوشبختي سهيلا هيچ آرزوي ديگه ايي توي اين دنيا ندارم...
صداي اميد دوباره از آشپزخانه به گوش رسيد كه با اعتراض گفت:اه...سهيلا جون بيا ديگه...من نون خامه ايي ميخوام...بيا من اين بند روي جعبه رو نميتونم باز كنم...بيا كمك...
romangram.com | @romangram_com