#پرستار_مادرم_پارت_215
خانم افشار كه حالا لبخندي روي لبهاش نقش بسته بود با صدايي آروم گفت:باشه چشم...
و بعد از اتاق خارج شد.
سپس رو كردم به مسعود و گفتم:واقعا" خوشحالم مسعود...ميتونم به جرات بگم انتخاب درستي كردي..الان چند ساله كه خانم افشار منشي اين شركته ولي هيچ مورد غيراخلاقي من از اون نديدم...
مسعود لبخندي زد و سيگاري از پاكت بيرون كشيد و روشن كرد و گفت:مسعود رو دست كم گرفتي؟...اينهمه خودم رو به آب و آتيش ميزدم و با هزارتا زن و دختر رابطه داشتم واسه يه همچين روزي ديگه...فقط و فقط اين همه شيطوني كردم تا بتونم اوني رو كه تمام خصوصيات ظاهري و اخلاقيش برام ارزش داره رو پيدا كنم كه كردم...
خنديدم و گفتم:خوب خدا رو شكر كه ديگه عاقل شدي...اما مسعود فقط يه چيزي...اونم اينكه به لطفي به من بكن و تا منشي خوبي پيدا نكردم كه جايگزين خانم افشار بشه رضايت بده به كارش ادامه بده...خودت ميدوني نميشه هر كسي رو منشي شركت كنم...
مسعود با صداي بلند خنديد و با شوخي گفت:باشه اينم اشكالي نداره به شرطي كه حقوقش رو دو برابر كني يكي از شركتهاتم به عنوان كادوي عروسي تقديم ما كني...
خنديدم و گفتم:مسعود جان ديگه اونجوري ميترسم هر دو تاي شما دل درد بگيرين...خوب نيست شروع زندگيتون با مريضي باشه...
اون روز مسعود تا ساعت2:30با من در شركت موند و كلي با هم شوخي و صحبت كرديم...احساس ميكردم خدا واقعا" دربهاي رحمتش رو به روي من باز كرده و آرامش آ*غ*و*شش رو داره بهم نشون ميده...
ساعت2:30از شركت اومديم بيرون...مسعود به همراه خانم افشار سوار ماشينش شدند و رفتند و من هم به سمت خونه ي سهيلا حركت كردم...
48
وقتي سوار ماشين بودم و به سمت منزل سهيلا حركت ميكردم جلوي شيريني فروشي توقف كردم و يك جعبه شيرني هم گرفتم...
با تمام وجودم خوشحالي رو درك ميكردم...احساس خوبي بود...آسودگي خيال از تمام گرفتاريهايي كه فكر ميكردم به مراتب سختتر از اين مي تونست برام پيش بياد باعث ميشد احساس كنم زندگي داره بهم لبخند ميزنه.
زمانيكه جلوي درب حياط آپارتمان رسيدم جعبه ي شيريني رو از روي صندلي برداشتم و بعد از قفل كردن ماشين به سمت درب حياط رفته و زنگ زدم.
زمان زيادي طول نكشيد كه صداي اميد رو در پاي اف.اف شنيدم و اونهم وقتي فهميد من پشت درب هستم ضمن اينكه درب حياط رو باز كرد شنيدم اومدن منم به سهيلا خبر داد.
romangram.com | @romangram_com