#پرستار_مادرم_پارت_214
. پس خيلي وقته توي نخشي و از من پنهون كردي...آره؟!!!
مسعود يكي از شكلاتهاي روي ميز رو برداشت و به دهان گذاشت و گفت:پنهون كاري در بين نبوده سياوش...راستش باور اين قضيه كه دارم تغيير ميكنم براي خودمم مشكل بود از طرفي اين اواخر تو اونقدر ماشالله هزارماشالله درگيري فكري درست كرده بودي كه وقتي به تو مي رسيدم ديگه خودمم يادم مي رفت...اما جدي جدي فكر يه منشي ديگه باش...
و بعد با خنده اضافه كرد:ببينم اصلا" تو خجالت نميكشي زن دوست صميمي خودت رو منشي شركتت كردي؟
خنديدم و گفتم:بسه بابا هنوز كه زنت نشده...ولي مسعود مرده شورت رو ببرن كه هر وقت ميخوام اميدوار بشم هميشه برام مفيدي يكدفعه يه كاري ميكني كه مي فهمم نه بابا تو آدم بشو نيستي و در پس هر منفعتي كه به آدم برسوني كلي ضررم دنبالشه...
دوباره با صداي بلند خنديد و گفت:خوب اگه اينطور نباشم كه ديگه قدر منو نميدوني...بايد اينطوري باشم...مگه نه؟
در همين لحظه دوباره درب اتاق باز شد و خانم افشار همراه با يك سيني حاوي دو فنجان قهوه وارد اتاق شد و به طرف ميز وسط اتاق اومد...
مسعود كه هميشه با خانم افشار شوخي ميكرد نگاهي به اون كرد و گفت:ببخشيد عروس خانم شمايي كه با سيني اومدي داخل اتاق؟
نگاه شرمگين و مضطرب خانم افشار رو كه ابتدا به مسعود و سپس به من خيره شد رو متوجه شدم و بعد بلافاصله گفت:آقاي مهندس گماني من اصلا" از اينطور شوخي ها خوشم نمياد...
مسعود خنديد و از جا بلند شد و سيني رو از دست خانم افشار گرفت و گفت:غزاله جون قربونت بشم ديگه لازم نيست جلوي سياوش فيلم بازي كني...همين الان داشتم به سياوش ميگفتم بايد به فكر يه منشي جديد براي خودش باشه...از اين به بعد هم يادت باشه عروس سيني چايي مياره نه قهوه...
و بعد بي هيچ معطلي گونه ي خانم افشار رو ب*و*سيد!
من كه هر دو دستم روي ميز بود از ديدن رفتار و شنيدن حرفهاي مسعود خنده ام گرفته و با يك دست سعي داشتم لبخندم رو پنهان كنم و به اونها نگاه ميكردم...
خانم افشار صورتش از خجالت سرخ شد و نگاه مضطربش رو به من دوخت و سپس با عجله گفت:ببخشيد آقاي مهندس اگه فرمايشي ندارين من برم...
قبل از اينكه من حرفي بزنم مسعود رو به او گفت:الهي قربون اون سرخ شدن صورتت بشم...چرا يه كار داره باهات...اونم اينه كه ترتيب يه آگهي براي استخدام يه منشي واجد شرايط براي اين شركت رو توي روزنامه بدهي...همين...الانم برو كارهات رو زود انجام بده كه وقتي من و سياوش از اين اتاق اومديم بيرون و ايشون خواست بره دنبال كار خودش بنده هم تو رو ببرم يه جايي دنبال كارهاي خودمون...
خانم افشار در حاليكه هنوز شرم خاصي كه ازشنيدن حرفهاي مسعود در حضور من باعث سرخي صورتش شده كاملا هويدا بود برگشت تا از اتاق خارج بشه كه من گفتم:خانم افشار؟
ايستاد و به سمت من برگشت و گفت:بله؟...بفرماييد؟
. بهتون تبريك ميگم...اميدوارم خوشبخت بشين...در ضمن آگهي كه مسعود گفت هم يادتون نره...حتما" ترتيبش رو بدهيد...
romangram.com | @romangram_com