#پرستار_مادرم_پارت_213

از خبري كه داده بود تشكر كردم...با اينكه موضوع رو شب گذشته خود مريم خانم بهم گفته بود اما جاي تشكر زيادي داشت كه از زحمات توحيد به جا بيارم...در مدت اين چند روز توحيد و مسعود هريك به اندازه ايي بسيار زياد براي فيصله دادن به اين شكايت تلاش و دوندگي كرده بودن...توحيد كه به عنوان يك وكيل انجام وظيفه و محبت كرده بود و مسعود هم طبق معمول با ترفندهاي خاص و كمك از افرادي كه من هيچ وقت نمي فهميدم چطوري با اونها طرح دوستي تا اين حد ريخته كه به راحتي مدارك عجيب و غريب براي خلاصي در اين شرايط جور كرده رو ريخته باعث خلاصي من از مشكلي به اين بزرگي شده بود!!!

كاملا" ايمان داشتم كه اگه مسعود اون مدارك مبني بر محرميت كوتاه مدت ميان من و سهيلا رو جور نكرده و ارائه نداده بود شرايطم حالا زمين تا آسمون با هم فرق ميكرد...

وقتي هم كه در اين خصوص از اون تشكر كرده بودم كلي خنديده و گفته بود كه در جواب محبتهايي كه من هميشه در حقش كردم اين كوچكترين كاري بوده كه ميتونسته انجام بده و از طرفي خيلي راضي بود بابت اين موضوع كه با جور كردن اون مدارك به قول خودش حسابي حال مريم خانم رو گرفته بوده!!!

مسعود دوست با معرفتي بود و اينكه خودش رو مديون محبتهاي من ميدونست هم از سر لطفش بود چرا كه من فقط چند باري در خصوص مسائل مالي كمكش كرده بودم و به ياد نداشتم كار خاص ديگه ايي در رابطه با اون انجام داده باشم اما مثل اينكه همين هم براي مسعود حائز اهميت بوده كه در چنين شرايطي تونسته بود به تلافي اون روزها اينطوري آبروي من رو حفظ كنه!

صبح روز شنبه وقتي به شركت رسيدم حدود ساعتهاي11توحيد بهم تلفن كرد و گفت با گذروندن مراتب قانوني لازم پرونده ي كلانتري مختومه شد و با رضايت مريم خانم و كارهاي لازمي كه توحيد بايد انجام ميداده و همه رو هم صورت داده بود ديگه هيچ مشكلي وجود نداشت!

به قدري از شنيدن اين خبر خوشحال شده بودم كه با وجود مطلع بودن از اصل قضيه و اينكه خود مريم خانم هم بهم گفته بود شنبه رضايت خواهد داد اما حالا شنيدن تحقق اين امر برام لذت بيش از اندازه ايي داشت كه تصورش برام ممكن نبود!

براي انجام برخي امور مجبور بودم تا ساعت2حتما" در شركت بمونم و اين بيشتر كلافه ام كرده بود...دلم ميخواست هر چه زودتر كارم رو تموم ميكردم و به ديدن سهيلا مي رفتم...اما به هر حال داشتن جلسه و رسيدگي به دو قرارداد باعث شد تا بعداز ناهار در شركت بمونم.

ساعت نزديك2بود كه مسعود با يك سبد بزرگ گل به شركت اومد...البته تا بياد به اتاق من كلي طول كشيد چرا كه صداي صحبتها و شوخيهاش رو در بيرون اتاق با خانم افشار مي شنيدم...

ميدونستم مسعود با خيلي ها رابطه داره ولي حس ميكردم رابطه اش با خانم افشار اين اواخر متفاوت شده...ميتونستم از لحن صحبتها و نگاهش بفهمم كه نگاه مسعود به خانم افشار تغيير كرده...اما باور اينكه واقعا" مسعود نسبت به اون نظر خاصي مبني بر دلبستگي داشته باشه و روي اون به طور جدي فكر كنه كمي برام غير ممكن بود ولي وقتي بعد كلي صحبت و خنده به اتاق من اومد و اون سبد بزرگ گل رو روي ميز كنار اتاق گذاشت و براي سلام و گفتن تبريك از خلاصي مشكل اخيرم به طرفم اومد متوجه شدم كه برق نگاه مسعود مثل هميشه نيست!!!

زمانيكه خانم افشار هم به اتاق اومد و به من تبريك گفت باور نگاه مسعود به اون برام صد در صد شد!

وقتي خانم افشار اتاق رو ترك كرد نگاه مسعود كه هنوز اون رو دنبال ميكرد باعث شد بي اراده لبخند روي لبم نقش ببنده وگفتم:آهاي مسعود...حواست كجاس؟

نگاه مسعود به طرف من برگشت و بي پرده و بي هيچ حاشيه ايي گفت:ديگه وقتشه..اين يكي با همه برام فرق داره...

خديدم و گفتم:از تو بعيده يكدفعه اينقدر تغيير مسير داده باشي...دست از سر اين يكي بردار جون سياوش...كاري نكن منشي به اين خوبي رو از دست بدهم....به جون مسعود من مثل تو از اون آشناها ندارم كه اگه پات به كلانتري و دادگاه بيفته بتونم برات كاغذ صيغه جور كنم...مجبوري عقدش كني اون وقت ديگه مسعود سابق نيستي...

مسعود لبخندي زد و گفت:نه به جون سياوش دارم راست ميگم...بد جور ذهنم رو درگير كرده...با مامان هم دو هفته پيش در موردش صحبت كردم يه بارم بردمش خونه مامان ديدش...

با تعجب به مسعود نگاه كردم و گفتم:جدي؟!!!

. آره...اتفاقا"مامان هم بدش نيومده...


romangram.com | @romangram_com