#پرستار_مادرم_پارت_212

دقايقي بعد صداي باز و بسته شدن درب اتاق رو شنيدم و بعد متوجه شدم سهيلا كنارم روي زمين نشست و يك دستش رو به آرومي لاي موهاي من كرد و نوازش كوتاهي به سرم داد و بعد دستش رو كشيد و گفت:سياوش...حالت خوبه؟!

سرم رو بلند كردم و بدون اينكه پاسخ سوالش رو داده باشم گفتم:مامانت چطوره؟...آرومش كردي؟

. آره...رفته دستشويي صورتش رو بشوره...

. نگذار شب بره...هر طور شده راضيش كن شب اينجا بمونه...

و بعد بدون اينكه منتظر حرف ديگه ايي از سوي سهيلا بمونم از روي زمين بلند شدم و لباسم رو مرتب كردم و گفتم:من ديگه بايد برم...اميد اينجا بمونه...ممكنه ب*غ*لش كنم بخوام ببرمش بيدار بشه و بدقلقي كنه...از قول من با مامانت خداحافظي كن.

سهيلا كه حالا رو به روي من ايستاده بود با مهربوني دونه هاي عرقي كه بار ديگه روي پيشونيم نشسته بود رو با دست پاك كرد و گفت:سياوش حالت خوبه؟!...به نظر مياد خيلي عصبي شدي!!!...يه ذره تحمل كن بهتر كه شدي بعد برو...

دستش رو گرفتم و سپس صورتش رو به آرومي ب*و*سيدم و گفتم:هر چي هست مربوط به گذشته ي منه...ولي آينده فرق داره...وقتي قرار كسي مثل تو شريك زندگيم بشه همه چي رنگ عوض ميكنه...فقط...حيف كه شروعش با تو خيلي متفاوت بود...ميتونست به مراتب قشنگتر از هر اونچه كه توي ذهن جا ميگيره آغاز بشه...ولي من...

سهيلا در اين لحظه به من نزديكتر شد به طوريكه تقريبا در آ*غ*و*شم بود و نگذاشت حرفم رو ادامه بدهم و با دستهاي ظريفش جلوي دهنم رو گرفت و گفت:سياوش...ادامه نده...خواهش ميكنم ديگه نگو...نميخوام هيچ وقت در رابطه ي خودت با من به ولي و اماهاي اولين رابطمون فكر كني...هر قدر تو خودت رو مقصر بدوني واقعيت امر اينه كه منم بي تقصير نبودم اما پشيمونم نيستم...چون عاشقتم...با تموم وجودم...

ميدونستم حرفهاش از روي بزرگواري ذاتي كه در وجودش هست سرچشمه ميگيره...خدايا چقدر به اين دختر بدهكارم كردي!!!

بار ديگه گونه هاي زيبا و لطيفش رو ب*و*سيدم و سپس خداحافظي كردم...وقتي از اتاق خارج شديم مريم خانم هم از دستشويي خارج شد...خداحافظي كوتاهي هم با او كردم و از منزل بيرون اومدم.

وقتي به خونه رسيدم مامان و دخترعموش خواب بودند...به آشپزخانه رفتم و قرص مسكني از قفسه ي داروها برداشتم و با ليواني آب اون رو خوردم و سپس به اتاقم رفتم.

ساعتي طول كشيد كه در جنگ با يادآوري خاطراتم پيروز بشم و بتونم بخوابم وقتي هم كه خوابم برد تا زمانيكه بيدار بشم دائم دچار كاب*و*س ميشدم و صبح جمعه وقتي چشم باز كردم خستگي هنوز در وجودم موج ميزد!

به ساعتم نگاه كردم...حدود10صبح بود!

از صداهايي كه مي اومد فهميدم شهناز و پسرش هم به اونجا اومدن و مطمئن بودم امروز براي مامان با حضور اقوام در منزل روز خوبي خواهد بود!

از روي تخت بلند شدم و وقتي حوله ام رو برداشتم كه به حمام برم موبايلم زنگ خورد...نگاهي كردم و شماره ي توحيد رو روي گوشيم ديدم.

بعد از سلام و احوالپرسي گفت كه مادر سهيلا راضي به رضايت و بازپس گيري شكايتش شده و قراره فردا براي لغو شكايت اون رو همراهي كنه...


romangram.com | @romangram_com