#پرستار_مادرم_پارت_211
در اين لحظه درب اتاقي كه سهيلا و اميد در اون بودند به آرومي باز شد و سهيلا از اتاق بيرون اومد و نگاهي به مادرش و سپس به من انداخت و با صدايي آروم گفت:اميد خوابش برده...براش قصه گفتم و خوابيد...
و بعد رو كرد به مادرش و گفت:حالا برم چايي دم كنم؟
عرقي كه روي پيشونيم در اين مدت نشسته بود رو با دستمالي پاك كردم و در پاسخ سوال سهيلا گفتم:من چايي نميخورم...فقط اگه ممكنه يه ليوان آب به من بده...
سهيلا بلافاصله به آشپزخانه رفت و با ليواني آب برگشت و اون رو به من داد...
وقتي آب ميخوردم متوجه بودم كه مادرسهيلا به آهستگي چادرش رو دوباره روي سرش كشيد و مرتبش كرد و بعد رو به سهيلا گفت:شماره تلفن آژانس نزديك اين محل رو داري تلفن بزني بياد دنبال من؟
سهيلا با التماس رو به مادرش گفت:مامان...ديروقته...بمون همين جا...به خدا اونجوري كه فكر ميكني نيست...اگه ديدي در نبود شما من به كمك سياوش خونه رو تغيير دادم فقط و فقط دليلش اين بود كه مادر مسعود خواسته بود از اونجا بلند بشيم...شما هيچ وقت اجازه ندادي من بهت بگم اما بايد از اونجا بلند ميشديم...شما حتي نميدونستي يعني هيچ وقت هم نخواسته بودي بفهمي مسعود اون خونه رو چطوري به ما اجاره داده بوده...ولي سياوش موضوع رو به من گفت...شما اصلا" خبرداشتي اين يكي دو سال توي خونه ي زن اول باباي من بودي؟...يعني بودن توي اون خونه بهتر از زندگي توي اين خونه اس؟!!!
مريم خانم كه از شنيدن اين حرف تعجب كرده بود با چشماني كه از اين امر گشاد شده رو كرد به من و گفت:واقعا؟!!!...سهيلا راست ميگه؟!!!...مسعود خير نديده اين مدت من رو توي خونه ي زني نشونده بود كه حق همه چيز رو با سنگدلي تموم از من گرفته بوده؟!!!...همون زني كه باعث شد پدر سهيلا بعد از پايان محرميت بينمون بره و ديگه پشت سرشم نگاه نكنه و تنها لطفي كه كرد اين بود كه براي دخترش شناسنامه بگيره بعدم حتي يكبار نياد حالش رو بپرسه؟!!!...
با حركت سرم پاسخ مثبت سوالي كه در رابطه با حقايق گفته هاي سهيلا بود رو به مريم خانم دادم...
از شدت غصه و عصبانيت رنگ چهره ي اين زن به وضوح پريده بود و فشار بغض در گلوش رو ميشد حس كرد...
سهيلا كنار مادرش روي مبل نشست و با ترديد كمي به او نزديك شد و وقتي مريم خانم بغضش به گريه نشست اون رو در آ*غ*و*ش گرفت...
متوجه شدم كه هر دو از درد و غصه به گريه افتاده اند!!!
از روي مبلي كه نشسته بودم بلند شدم و به اتاقي كه اميد در اون خوابيده بود رفتم و درب رو بستم.
اميد به آرومي روي تخت يك نفره ي گوشه ي اتاق خوابيده بود و تمام وسايلي كه اون روز بعدازظهر خريده بود رو به طرز جالبي كنار ديوار چيده بود...
چقدر چهره اش آروم بود...ميدونستم از بودن كنار سهيلا بي نهايت لذت ميبره...اميد تمام كمبودهاي عاطفي خودش رو در وجود سهيلا جستجو ميكرد و چقدر اين دختر در پاسخ به كمبودهاي اون موفق عمل كرده بود!!!
كنار تخت روي زمين نشستم و به ديوار تكيه دادم...سرم درد ميكرد...تعريف وقايع تلخ زندگيم و تكرار اونها من رو دوباره به همون لحظات برده بود...لحظاتي كه خيانت مهشيد بهم ثابت شده بود...لحظاتي كه احساس ميكردم چقدر خوار و ذليل شدم...دقايقي كه از شدت فشار عصبي با مشت به ديوارهاي زيرزمين منزلم كوبيده بودم رو به ياد مي آوردم...ساعاتي كه توي اون زيرزمين در بدترين شرايط احساسي گريه هايي از روي بدبختي با صداي بلند سر داده بودم رو به ياد مي آوردم...به ياد روزي كه مسعود مدارك لازم براي اثبات خيانت مهشيد كه شامل عكس و مكالمات تلفني و حتي يك حلقه فيلم كاست ميشد و برام آورده بود به ذهنم مي اومد...وقتي عكسها رو ديدم به قدري عصبي شدم كه بي اراده يقه ي مسعود رو گرفتم و چند مشت پياپي به صورتش زده بودم...اما اون هيچ عكس العملي نشون نداده بود و در كمال همدردي و رفاقت وقتي اونجوري با وضعي كه از سر بدبختي بود به زانو افتادم و گريه كردم من رو در آ*غ*و*ش گرفت و درست مثل يك برادر فقط سعي كرده بود آرومم كنه...
سرم رو بين دو دستم كه از آرنج روي زانوانم گذاشته بودم گرفتم و چشمام رو بستم!
romangram.com | @romangram_com