#پرستار_مادرم_پارت_210
اميد نگاه نگرانش رو به من و مريم خانم دوخته بود سپس دستش رو از دست سهيلا بيرون آورد و به طرف من دويد!
من كه روي مبلي نشسته بودم اميد رو در آ*غ*و*ش گرفتم!
اميد لبهاش رو به گوش من نزديك كرد و به آرومي گفت:بابا...اين خانم ميخواد دعوا كنه؟
. نه پسرم...ميخوايم با هم صحبت كنيم...
دوباره لبهاش رو به گوشم نزديك كرد و گفت:ميگذاره من پيش سهيلا جون بمونم؟
. آره پسرم...نگران نباش...حالا با سهيلا جون برو توي اتاق...برو پسرم...
اميد از من فاصله گرفت و نگاه كوتاه و نگرانش رو دوباره به مادر سهيلا انداخت و سپس رفت و همراه سهيلا وارد يكي از اتاق خوابها شده و درب رو بستند.
مادر سهيلا كه كاملا" شبيه دخترش بود و فقط گذر زمان اون رو شكسته و غمزده تر از حد معمول كرده بود نگاهش رو به روي من ثابت و خيره نگه داشت و بعد از لحظاتي كوتاه گفت:دنيا بازيهاي زيادي سر من درآورده...اما اين بازي آخرش اونهم وقتي كه توي زيارت خونه ي خدا بودم ديگه سرآمد همه ي بازيها شد...درسته كه مادر سهيلا هستم اما دستم به جايي بند نيست...كاره ايي نيستم و قدرت تصميم گيري براش ندارم...دونسته يا ندونسته با حقه يا با كلك...با پستي يا هر چيزي كه اسمش رو ميگذاري زندگيش رو به تباهي كشيدي...نگو نه كه گ*ن*ا*هت سنگين تر از ايني كه هست ميشه...براش هزار و يك آرزو داشتم...يه ازدواج موفق...حداقل يه ازدواجي كه هيچ شباهتي به زندگي خودم نداشته باشه رو هميشه از خداش براش خواسته بودم...اما مثل اينكه هيچ وقت دعا و آرزو كردن درست رو بلد نبودم چرا كه خدا بهش زندگي كاملا" متفاوت با زندگي من بخشيده ولي بدبختي كه بهش داده بيشتر از منه...شايد از ديد خدا مفهوم متفاوت بودنش با زندگي من از دعايي كه ميكردم همين بوده...نميدونم...اما خوب سهيلا يا نمي فهمه يا نميخواد كه بفهمه...ميگه دوستت داره...ميگه عاشقته...خنده داره...نه؟!!!...يه دختر22ساله عاشق مردي بشه با شرايط تو...حالا از سر بدبختي يا هر چيزي كه تو ميخواي اسمش رو بگذاري يكي از دعاهام هميشه اين بوده كه زن كسي بشه كه اونقدر پول داشته باشه تا هر چي چشم بچه ام ديد و دلش و خواست بتونه براش بخره...خوب اين دعام مثل اينكه م*س*تجاب شده اما يادم رفته بود توي بقيه ي دعام از خدا بخوام شوهرش كسي باشه كه لياقت دخترم رو داشته باشه نه مردي مثل تو كه يك ازدواج ناموفق از قبل داشتي و الانم يه پسر بچه داري بعلاوه يه مادر مريض...اگه يه سر سوزن عقل توي سر سهيلا بود خودش ميفهميد كه زن تو شدن يعني چي..يعني اينكه بچه ات رو نگه داره...مادر پير و مريضت رو نگه داره...مثل كلفت به كار خونه ات برسه...از همه ي اينا گذشته بايد تو رو هم راضي نگه داره...وقتي هم كه خريت خودش به اوج برسه و از تو حامله بشه و بچه دنيا بياد ديگه واويلا...تعجب نكن اگه دارم اينطوري رك و پوست كنده حرفام رو ميزنم چون اين اولين و آخرين باريه كه تو رو ميبينم...مطمئن باش شنبه كه با آقاي توحيد برم و شكايتم رو پس بگيرم شايد فقط يك بار ديگه تو رو ببينم اونم وقتيه كه مطمئن بشم سهيلا رو عقدش كردي...اينم فقط به خاطر اينه كه يه ذره خيالم راحت بشه...كاري كه توي بيمارستان برام كردي تا حد زيادي منو مديون خودت كردي اما اين باعث نميشه از بلايي كه سر دخترم آوردي قلبا" چشم پوشي كنم...اما چيكار كنم كه اون مسعود خير نديده با يكسري كاغذ پاره ايي كه آورد كلانتري دهن منو بست و سكه ي يه پولم كرد....چه كنم كه دستم بسته است و به هيچ جا هم راهي ندارم...ولي اينو بدون بعد اينكه دخترم رو عقد كردي تا آخر عمرمم نمي خوام چشمم به ريختت بيفته...فقط يه سوال دارم...
تمام مدتي كه مادرسهيلا حرف زده بود در سكوتي دردناك به فرش زير پام خيره شده بودم وعمق درد و غصه ايي كه در كلام اين زن بود رو حس ميكردم...آهسته سرم رو بلند كردم و نفس عميقي كشيدم و گفتم:خانم گماني...شما نگراني كه سهيلا در زندگي با من خوشبخت نشه اما به شرفم قسم ميخورم كه خوشبختش ميكنم...گرچه ميدونم براي باور اين قسمم از طرف شما به زمان نياز هست...شما توي صحبتهاتون حرفهاي سنگيني به من زدين كه اميدوارم به مرور زمان بهتون ثابت بشه كه لايق اينهمه توهين نبودم...ولي خوب شما الان در شرايطي هستي كه حق داري اينطوري قضاوت كني...حالا هم در خدمتتونم...هر سوالي داشته باشيد جوابگو هستم...
نفس عميق و پر غصه ايي كشيد و گفت:ميخوام بدونم چرا زن اولت رو طلاق دادي؟
سرم رو به علامت تاييد سوال مريم خانم تكان دادم و گفتم:اين حق شماست كه دليل اين امر رو بدونيد...باشه چشم...همه چيز رو براتون ميگم...اگه لازم بدونيد مداركي هم دارم كه حرفام رو در مورد زندگي قبلم و مشكلاتي كه پيش اومد رو ثابت ميكنه...همه رو بخواين در اختيارتون ميگذارم...فقط به خاطر اينكه باور كنيد مرد بواله*و*سي نيستم و از روي ه*و*سبازي يه زندگي رو شروع نكرده بودم كه بعد بخوام به طلاق برسونمش و حالا چشمم دنبال دختر ديگه ايي مثل دختر شما باشه...
47
تمام مدتي كه من صحبت ميكردم مريم خانم سكوت كرده بود و گوش ميكرد...وقتي داشتم خاطرات تلخ گذشته ي زندگيم رو تعريف ميكردم فشار عصبي كه روي خودم بود رو به وضوح احساس ميكردم...تكراربيان اون خاطرات براي من انرژي زيادي مي خواست كه حالا با وقوع اين امر متوجه بودم چقدر در اين قضيه ناتوانم...بارها و بارها مجبور ميشدم در بين حرفهام براي دقايقي سكوت كنم...لحظاتي ميشد كه احساس ميكردم تنها هستم و دارم خاطرات رو براي خودم مرور ميكنم و در خلال تعريفهام بي اراده از خودم سوال ميكردم و با هزار اگر و اما پاسخگوي سوالهام ميشدم...اما مريم خانم فقط گوش ميكرد!
وقتي حرفهام تموم شد نگاهم رو كه تا اون زمان به نقطه ايي نامعلوم خيره نگه داشته بودم به سمت مادرسهيلا برگردوندم و ديدم اون هنوز به من خيره است...و سكوت بود و سكوت!!!
romangram.com | @romangram_com