#پرستار_مادرم_پارت_209

دو سه قدمي از ماشين فاصله گرفتم و به سمت اونها رفتم و با ترديد گفتم:سلام حاج خانم...انشالله رفع كسالت شده؟

مادرسهيلا خم شد و صورت اميد رو ب*و*سيد و كمي با او احوالپرسي كرد سپس ايستاد و به من نگاه كرد...هنوز در عمق نگاهش دلخوري رو ميشد حس كرد اما به قول توحيد نرم شدن و هضم قضايا رو هم نگاهش همزمان به نمايش ميگذاشت!

بدون اينكه پاسخ سلام من رو بدهد نگاهي به سهيلا كرد و سپس دوباره به من نگاه كرد و گفت:مي خواستين تشريف ببرين يا تازه اومدين؟!!!

سهيلا بلافاصله گفت:رفته بوديم بيرون...اميد خريد سال تحصيلي جديد داشت خواست منم باهاشون برم...همين الان برگشتيم...

رو كردم به سهيلا و گفتم:من ديگه مزاحم نميشم...بايد برگردم خونه...

مادرسهيلا رو كرد به من و گفت:اينجا هم كه خونه ي شماست...مگه غير اينه؟

سهيلا با نگراني رو كرد به مادرش و گفت:مامان...باز ميخواي شروع كني؟

از تصور اينكه يكبار ديگه درگيري پيش بياد كلافه شدم و نفس عميق و بلندي كشيدم و نگاهي سريع و گذرا به انتهاي خيابان انداختم سپس رو كردم به مادر سهيلا و گفتم:حاج خانم اين خونه متعلق به خودتونه...الانم اگه اجازه بفرماييد مرخص بشم؟

مادر سهيلا نگاه عميقي به صورت من داشت در همون حال با خشكي و جديت گفت:خدا زنده نگه داره صاحبشو...من اين خونه رو ميخوام چيكار؟...اگه عجله ندارين بيان بالا...من دو سه كلام با شما حرف دارم...زياد وقتتون رو نميگيرم...خودمم قصد ندارم اينجا زياد بمونم...صبح از سهيلا خواستم شماره ي تماس شما رو بهم بده كه نداد...الان اومده بودم شماره ي تلفنتون رو ازش بگيرم...اما خوب چه بهتر كه خودتون رو ديدم...اينجوري حرفام رو بزنم خيالمم راحتتره...

با حركت سر موافقتم رو نشون دادم و سهيلا هم با عجله كليدش رو از كيف خارج و به سمت درب حياط رفت...

اميد كه حضور اين زن برايش غريبه و سوال برانگيز بود به طرف من اومد و ترجيح داد دستش رو من بگيرم...نگاه نگران اميد رو به مادر سهيلا كاملا" حس ميكردم!!!

ماشين رو قفل كردم و بعد همگي وارد حياط شديم.

زمانيكه از پله ها بالا مي رفتيم متوجه نگاه نگران سهيلا هم شدم كه چند بار برگشت و به من نگاه كرد و من كه پشت سر مادرش از پله ها بالا مي رفتم با اشاره به او گفتم نگران چيزي نباشه!

وقتي وارد خونه شديم سهيلا به طرف آشپزخانه رفت و اين درحالي بود كه اميد هم دنبال او بود...صداي محكم مادر سهيلا كه اون رو صدا كرد باعث شد دوباره به هال برگرده و منتظر ادامه ي صحبت او شد...

مادرسهيلا كه ديگه در طي اين مدت چند روز مي دونستم اسم كوچكش مريم است در حاليكه روي يكي از مبلها نشسته بود چادرش به روي شونه هايش افتاد...روسري كرم رنگي به سر داشت كه با رنگ پيراهنش همخوني ميكرد...چهره ايي كه حالا از او ميديدم در هر خط از چينهاي صورتش رد سالها غم و حسرت به وضوح نمايش داده ميشد...رو كرد به سهيلا و گفت:لازم نيست چيزي بياري...نه ميوه نه چيز ديگه...چايي هم نميخوام دم كني...فقط با اين بچه برو توي يكي از اتاقها من ميخوام با اين آقا صحبت كنم...

با حركت سر به سهيلا اشاره كردم اونچه رو مادرش گفته گوش كنه و سهيلا با نگراني و ترديد دست اميد رو گرفت و كيسه هاي خريدي كه اميد با زحمت زياد همراه خودش بالا آورده بود رو از روي زمين برداشت و از اميد خواست تا با همديگه به يكي از اتاق خوابها رفته و اونها رو دوباره با هم ببينن...


romangram.com | @romangram_com