#پرستار_مادرم_پارت_208
هر دو در ماشين نشستيم و اميد هم كه سرگرم و ذوق زده از خريدهايي كه كرده بود روي صندلي عقب با بازبيني مجدد محتويات درون كيسه هاي خريدش سرگرم شده بود.
ماشين رو روشن و به حركت درآوردم و گفتم:تشكر؟!!!...براي بيمارستان؟!!!...مگه نگفته بودم بهش نگو؟
. آخه سياوش بالاخره چي؟!...مامان ميدونست خرج بيمارستانش يه قرون دوزار كه نشده...منم كه پولي ندارم...خودشم كه بدتر از من...خوب با توجه به اين مسائل ميخواي وقتي ازم پرسيد پول بيمارستان رو از كجا آوردم چي جوابش رو بدهم؟...از همه ي اينها گذشته باور كن مشكل آپانديس مامان خواست خدا بوده...چون من هر جور فكر ميكنم هيچ طور ديگه ايي نمي تونست شرايط تغيير كنه تا مامان از خر شيطون بياد پايين...الانم اين شكايت مسخره ايي كه هنوز پس نگرفته فكر كنم به قول قديمي ها گردن گيرش شده...ولي گمونم كافيه يه بار ديگه ازش خواهش كنم شكايتش رو پس بگيره...مطمئنم نه نمياره...
لبخند عميقي روي لبم نشست و دست چپ سهيلا كه روي پاش بود رو براي لحظاتي در دستم گرفتم و گفتم:يعني ديگه جنگي با من نداره؟...ميتونم دختر خوشگلش رو عقد كنم؟
نگاه مهربون سهيلا براي لحظاتي روي من ثابت موند و بعد گفت:صبر كن شكايت مسخره اش رو پس بگيره...سر فرصت عقد ميكنيم...
به آهستگي گفتم:خيلي دوستت دارم سهيلا...خيلي.
. منم همين طور.
اون روزعصربه همراه اميد و سهيلا ساعتي هم به پارك رفتيم و شام هم با هم بوديم...
اميد بي نهايت شاد بود و اين از رفتارش كاملا"مشخص بود.
موقعي كه سهيلا رو جلوي درب خونه اش رسوندم اميد بدون اينكه اجازه ايي از من بگيره و يا سوالي از سهيلا بكنه كيسه هاي خريدش رو برداشت و همزمان با او از ماشين پياده شد و گفت:بابا من ميخوام پيش سهيلا جون باشم...خودت تنها برو خونه.
از ماشين پياده شدم و به محض اينكه خواستم با اميد مخالفت كنم و اون رو راضي به برگشتن همراه خودم بكنم توقف يك تاكسي جلوي درب آپارتمان توجه هر سه نفر ما رو به خودش جلب كرد...
درب عقب تاكسي باز شد...در ابتدا متوجه نشدم اما لحظاتي بعد مادر سهيلا رو شناختم!
تاكسي بعد از پياده شدن مادرسهيلا از اونجا رفت.
من كه تا حدودي از ديدن دوباره ي او جا خورده بودم همونجا كنار ماشين ايستادم!
سهيلا در حاليكه دست اميد رو هم در دست داشت كمي مضطرب شد اما متوجه بودم كه خيلي سريع تونست به خودش مسلط بشه...شايدم چهره ي مادرش براي اون شناخته شده تر بود و حالتي از خصم و كينه ي شديد قبل رو در اون نديده بود كه به خودش اجازه داد به طرف او بره...
مادرسهيلا در حاليكه سهيلا رو در آ*غ*و*ش گرفت و ب*و*سيد متوجه بودم كه نگاهش رو هم از من برنميداره!!!
romangram.com | @romangram_com