#پرستار_مادرم_پارت_207

در طول روزها كه توي شركت بودم به علت قراردادهاي جديد و جلسات متعدد حسابي افكارم درگير و مشغول شده بود تا حدي كه اگه يادآوري خود اميد جهت نام نويسيش در مدرسه نبود اين مورد رو هم فراموش ميكردم!

يكي از روزهاي آخرشهريور ماه جهت نام نويسي اميد سري به مدرسه اش زدم كه تا حد زيادي بي مورد بود چرا كه مدير مدرسه به من گفت شاگرداني كه شناخته شده هستن و از دانش آموزان سال قبل خود اين مدرسه مي باشند به طورخودكار در ليست دانش آموزان سال آينده درج ميشوند مگه اينكه اوليا قصد جابجايي اونها از اين مدرسه به مدرسه ي ديگه ايي رو داشته باشند كه در اين خصوص شرايط نام نويسي لغو و پرونده به اوليا تحويل داده ميشه و از اونجايي كه من قصد چنين كاري رو نداشتم اميد طبق قوانين مدرسه به طور خودكار در ليست دانش آموزان سال آينده قرار گرفته بود...تنها پرداخت مبلغ تعيين شده ي شهريه بود كه اون رو هم انجام دادم.

براي آخرهفته اميد كه شوق شروع سال تحصيلي جديد رو داشت خواست كه عصر پنجشنبه براي خريد ببرمش تا اونچه رو دوست داره براي سال تحصيلي جديدش از كيف و كفش و لوازم التحريرو...خريداري كنه...

برنامه ها رو تنظيم كردم و روز پنجشنبه بعد از ظهربه شركت نرفتم و از دخترعموي مامان خواهش كردم به منزل بياد و پيش مامان بمونه تا من اميد رو به خريد ببرم و او نيز با كمال ميل پذيرفت...كلا" رابطه ي خوبي كه از قديم بين او و مامان بود باعث ميشد از كنار هم بودن و هم صحبتي با هم در هر شرايطي لذت ببرند!

وقتي با اميد از منزل خارج شدم به اميد گفتم:موافقي سهيلا جون هم با ما بياد؟

اميد كه برق شوق بعد از چندين روز در چشمهاش كاملا" قابل مشاهده بود بلافاصله موافقت كرد.

وقتي با موبايل شماره ي سهيلا رو گرفتم قبل از اينكه گوشي رو كنار گوشم قرار دهم اميد خيلي سريع گوشي رو از دست من گرفت و زمانيكه سهيلا پاسخ تماس رو داد از مكالمه ايي كه اميد انجام داد فهميدم سهيلا موافقت كرده بنابراين ماشين رو به سمت منزل سهيلا هدايت كردم.

زمانيكه جلوي درب حياط آپارتمان رسيديم سهيلا هم همون موقع از حياط خارج شد و اميد كه روي صندلي جلو نشسته بود بلافاصله خودش رو روي صندلي عقب انداخت و با خنده و جيغي كودكانه انتظار سوار شدن سهيلا به ماشين رو كشيد...وقتي سهيلا داخل ماشين نشست اميد دوباره به صندلي جلو برگشت و با عشق و محبتي كودكانه چنان سهيلا رو غرق ب*و*سه ميكرد كه فرصت سلام و احوالپرسي رو از من و سهيلا گرفته بود!!!

با لبخند به هر دوي اونها نگاه ميكردم و سپس ماشين رو به حركت در آوردم...

از اينكه بعد از مدتها بار ديگه سهيلا و اميد رو همزمان كنار خودم داشتم بي نهايت خوشحال بودم...

درگيريهاي كارهاي شركت در اين چند روز اخير باعث شده بود زياد به سهيلا فكر نكنم اما حالا كه توي ماشين روي صندلي جلو و نزديك به خودم نشسته بود تازه ميفهميدم كه چقدر دلتنگش بوده ام...دلتنگ محبتهاش...نگاهش...صداش...لبخندهاي زيباش...و...

تمام مدتي كه براي خريد در فروشگاه بنا به ميل و خواست اميد از جايي به جاي ديگه مي رفتيم به محض اينكه ميخواستم با سهيلا حرفي بزنم اميد بدون اينكه خودداري كنه سريع اعتراض ميكرد و با حرفهاي كودكانه و خواسته هاي گاه غيرمنطقي خودش براي خريد بعضي از وسايل باعث ميشد من و سهيلا فرصت صحبت با همديگرو پيدا نكنيم!!!

وقتي خريد اونچه رو كه اميد ميخواست به پايان رسيد و از فروشگاه خارج شديم در حيني كه سوار ماشين مي شديم رو كردم به سهيلا و گفتم:مامانت حالش چطوره؟...الحمدلله بهتر شده؟

لبخند زيبايي روي لبهاي سهيلا نقش بست و گفت:امروز صبح بهم تلفن كرد...شماره ي تو رو مي خواست...

چشمام از تعجب گشاد و ابروهام بالا رفت و ناخودآگاه گفتم:يا علي...دوباره...

سهيلا خنديد و گفت:نه...براي جر و بحث شماره ات رو نخواست...البته من شماره رو بهش ندادم ولي فكر كنم قصدش عذرخواهي اگه نباشه حتما" هدفش تشكره...


romangram.com | @romangram_com