#پرستار_مادرم_پارت_206
خوشبختانه ترياي بيمارستان هم24ساعته بود و براي خوردن غذايي كه گرفته بودم به شرط سفارش دادن نوشيدني يا چاي يا قهوه ميشد براي نشستن از ميز و صندلي اونجا استفاده كرد!!!
به همراه سهيلا وارد ترياي بيمارستان كه در طبقه ي همكف بود شديم و شامي كه گرفته بودم رو به انضمام سفارش چاي به اون تريا خورديم...
سهيلا اشتهاي چنداني به غذا نداشت ولي من واقعا" احساس گرسنگي ميكردم و بعد از خوردن غذا نسبتا" ميشه گفت از اونهمه فشار عصبي كه در خودم ميديدم اندكي كاسته شد.
ساعت تقريبا"نزديك4صبح بود كه به سهيلا اطلاع دادن مادرش از ريكاوري خارج و به بخش منتقل شده...
زمانيكه مادرش رو به اتاق منتقل كردن كاملا" به هوش نبود اما وقتي سهيلا با او حرف ميزد مي تونست پاسخ بده ولي دائم چشمهاش بسته بود...
لحظاتي در اتاق موندم و وقتي مطمئن شدم سهيلا تا حدودي خيالش راحت شده ديگه حضورم لزومي نداشت بنابراين با سهيلا خداحافظي كردم و به منزل برگشتم...
46
سه روز از وقايع تلخ و آزار دهنده ي اون شب گذشت و در مدت اين سه روز مادرسهيلا در بيمارستان بستري بود و صبح روز چهارم مرخص شد و به منزل دوستش رفت!
در مدتي كه بيمارستان بود هر بار كه به ملاقات مي رفتم وارد اتاق نميشدم و فقط دقايقي كوتاه سهيلا رو كه بسيار هم در اين مدت خسته شده بود ميديدم و از اون احوال مادرش رو هم جويا ميشدم.
مسعود وقتي فهميد هزينه ي بيمارستان رو پرداخت كرده ام طبق معمول اين مدت چند فحش نثار مادرسهيلا كرد و در نهايت من رو به خريت محكوم كرد اما برايم اهميتي نداشت!...مادرسهيلا يا هر شخص ديگه اي هم بود اگه در اين شرايط نياز مالي داشت حتما" نيازش رو برطرف ميكردم اما احساسم نسبت به سهيلا شايد در انجام اين عملم بي تاثير نبود!
در طي اين چند روز توحيد بارها و بارها به شركت آمد و كاملا" من رو در جريان امر قرار داد...
اينطور كه او تعريف ميكرد فهميدم با شهادت و اظهاراتي كه سهيلا در كلانتري در حضور توحيد و مسعود به ثبت رسونده بوده هر گونه تهمتي در رابطه با تعدي به وي كه متوجه من ميشده از من مبراه نموده و در حال حاضر تنها شكابتي كه مادرسهيلا از من داشته بسيار مضحك و پيش پاافتاده جلوه كرده و اون هم به اين صورت بوده كه وقتي ميبينه شكايتش در اين خصوص كه من سهيلا رو مورد تعرض قرار داده ام راه به جايي نمي بره و سهيلا با توجه به سن خودش و ميل خود در اتفاق پيش اومده نقش داشته و در نهايت اظهارات و مداركي كه نفهميدم مسعود چطور تونسته بود از يك عاقد محضردار تهيه كنه مبني بر اينكه بين من و سهيلا براي مدتي كوتاه صيغه ي محرميت جاري شده بوده در نتيجه اون بند از شكايت مادرسهيلا به طور خودكار بي پايه و اساس قلمداد گشته و لذا دست به شكايت ديگري مي بره و اون هم اين بوده كه در زماني كه وي در مكه بوده بدون رضايت وي منزل اون رو تغيير مكان داده ام و اسباب و اثاثيه ي منزلش رو به همون آپارتماني كه هم اكنون سهيلا در اون ساكن است انتقال داده ام!!!!
توحيد معتقد بود اين زن دچار يك عقده ي نهفته است و از اونجايي كه خودش زندگي موفقي نداشته اعصاب درستي نداره و چون سهيلا نيز در طرح شكايت وي اون رو حمايت نكرده تنها خواسته از اين طريق روي حرف خودش باقي بمونه و سبب آزار من بشه كه اين هم مقطعي بوده و با توجه به كمكهاي اخير من او به زودي متوجه اشتباه و غرض ورزي بي موردش خواهد شد و دست از شكايت برخواهد داشت!
توحيد بسيار مطمئن بود و كاملا"با اعتمادي راسخ حرفهاش رو ميزد و حتي خاطرنشان كرد كه در ديدار اخيرش با مادرسهيلا اون رو اندكي نرمتر از قبل يافته...اما به هر حال غرور و يكدندگيش ممكنه اندكي اظهار رضايت و بازپس گيري شكايت مضحك اون رو به درازا بكشونه كه البته براي اين مورد هم نگراني جايز نبود!
romangram.com | @romangram_com