#پرستار_مادرم_پارت_205
واريز كردن پول و انجام كارهاي لازم خيلي طول نكشيد و تقريبا" ساعت11:30 بود كه روي نيمكتي در سالن بيمارستان نشستم و به فكر فرو رفتم...هنوز چند دقيقه بيشتر طول نكشيده بود كه متوجه شدم سهيلا هم كنارم نشست.
نگاهش كردم...خدايا چقدر من اين دختر رو دوست دارم...يعني واقعا"عاشقي اينقدر لذت داشته و من تا به حال از اين لذت محروم بودم؟!!!
به چشمهاش نگاه كردم...بازهم گريه كرده بود!
دستم كه به روي لبه ي تكيه گاه نيمكت بود رو به دور شونه هاي سهيلا انداختم و اون رو كاملا" به خودم نزديك كردم و گفتم:ديگه گريه ات براي چيه؟!
با گريه گفت:سياوش تو خيلي انساني...خيلي مردي...هر كي ديگه جاي تو بود امكان نداشت براي مامانم اين كار رو بكنه...اينهمه افتضاح برات به بار آورده...از ديشب تا الان اينهمه اعصابت رو خورد كرده...حالا ببين خدا چطوري بلا سرش آورد كه اينطوري محتاج بشه و تو تنها كسي باشي كه...
پيشوني سهيلا رو ب*و*سه ي تند و سريعي كردم و بيشتر به خودم فشردمش و گفتم:بس كن سهيلا...بس كن...من اصلا" از اين حرفها خوشم نمياد...بگو ببينم الان حالش چطوره؟
سهيلا اشكهاش رو پاك كرد و گفت:وضعيتش اورژانسي بود براي همين تقريبا نيم ساعت پيش كه تو داشتي كارهاي پذيرشش رو انجام ميدادي با نظر دكترش سريع منتقلش كردن اتاق عمل...
و دوباره به گريه افتاد...
. نگفتن عملش چقدر طول ميكشه؟
. از يه پرستار پرسيدم گفت تا عمل تموم بشه و بياد بيرون و ببرنش توي ريكاوري و به هوش بياد و منتقلش كنن توي بخش نزديك سه ساعتي طول ميكشه...شايدم كمتر...
. شام خوردي؟
. نه...اشتها ندارم...از صبح هيچي نخوردم ولي كلا" سيرم...
. همين جا بشين من برم از بيرون برات غذا بگيرم...نميشه ببرمت بيرون ممكنه حين عمل لازم باشه اينجا باشي و صدات كنن...براي همين تو اينجا باش من ميرم شام بگيرم برات بيارم اينجا...
. نه سياوش...سيرم...
از روي نيمكت بلند شدم و منتظر حرف ديگه ايي نموندم...
از رستوران شبانه روزي كه نزديكي همون بيمارستان بود و بارها و بارها با مسعود نيمه شب براي خوردن غذا به اونجا رفته بوديم دو پرس غذا گرفتم و به بيمارستان برگشتم...
romangram.com | @romangram_com