#پرستار_مادرم_پارت_204

به ميون حرفش رفتم و گفتم:خيلي خوب...خيلي خوب فهميدم...كدوم بيمارستاني؟

سهيلا در حاليكه دائم عذرخواهي ميكرد بالاخره اسم بيمارستان رو گفت!

بلافاصله لباسم رو عوض كردم و از اتاق خارج شدم.

سكوت همه ي خونه رو پر كرده بود!

اميد روي يكي از كاناپه هاي توي هال به خواب رفته بود!!!

سريع و با احتياط ب*غ*لش كردم و به اتاقش بردم و روي تخت گذاشتمش و روي اون رو با پتو پوشوندم و صورتش رو ب*و*سيدم...برگشتم كه از درب اتاق خارج بشم اما با شنيدن صداي خواب آلود اميد كه صدايم كرد دوباره به سمت اون برگشتم.

. بابا...شما شام نخوردي...من برات توي بشقاب خودم شام نگه داشتم...برو بخورش...

و بعد دوباره به خواب رفت!

خم شدم و يكبار ديگه صورتش رو ب*و*سيدم و از اتاق خارج شدم سپس به اتاق مامان رفتم و ديدم مامان و دختر عموش هر دو خواب هستند.

قبل خروج از خونه به دليل اينكه ساعتها بود چيزي نخورده بودم معده ام به شدت ضعف كرده بود بنابراين به آشپزخانه رفتم و يك ليوان برداشتم تا كمي شير از يخچال بردارم...فرصت خوردن چيز ديگه ايي رو نداشتم...در يخچال رو كه باز كردم بشقاب اميد رو ديدم كه مقداري از شام خودش رو نخورده و در يخچال براي من گذاشته!!!

به روي گاز نگاهي انداختم و ديدم غذا به اندازه ي كافي براي من هست اما اميد در دنياي پر مهر كودكانه ي خودش خواسته براي من كمي از غذاش رو نگه داشته باشه...

با اينكه براي رفتن عجله داشتم اما چون ميدونستم اميد روي اهميت دادن من به كارهاي خودش حساسه خيلي سريع تكه ناني برداشتم و محتويات اندك بشقاب اميد رو لاي نان گذاشتم و سپس در ضمني كه از منزل خارج ميشدم اون لقمه رو هم خوردم...

پول به اندازه ي كافي برداشته بودم و با سرعت راهي بيمارستاني كه سهيلا گفته بود حركت كردم...تقريبا"نيم ساعت بعد در بيمارستان بودم.

با توضيحات سهيلا فهميدم كه هدفش از پيدا كردن مسعود اين بوده كه مقداري پول از اون جهت بستري كردن مادرش قرض بگيره...

معطل نكردم و بلافاصله كارهاي حسابداري رو جهت واريز كردن پول انجام دادم و در ادامه متوجه شدم درد اون روز مادر سهيلا از كليه نبوده و بنا به تشخيص دكتر دچار آپانديسيت شده و شرايط خوبي هم نداره و بايد به صورت اورژانسي عملش كنند!

تمام مدتي كه اقدامات لازم رو انجام ميدادم از سهيلا خواستم پيش مادرش بره و اصلا" هم صحبتي از اينكه من اومدم نكنه و سهيلا در حاليكه بغض سبب دريايي شدن چشمهاي زيباش شده بود با سر حرف من رو تاييد كرد و پيش مادرش رفت...


romangram.com | @romangram_com