#پرستار_مادرم_پارت_203
باورم نميشد...دوباره به ساعت مچيم نگاه كردم و ديدم ساعت نزديك10شب شده!!!
گوشي موبايل رو برداشتم و ديدم شماره ي سهيلا روي اون افتاده...بلافاصله جواب دادم:جانم؟
صداي نگران سهيلا رو شنيدم كه گفت:سلام سياوش...تو رو خدا ببخشيد مزاحمت شدم...ميخواستم ببينم مسعود پيش تو نيست؟...خونه اش هر چي زنگ ميزنم جواب نميده موبايلشم خاموش كرده...
. چي شده؟!!!
. هيچي فقط بگو مسعود پيش توئه يا نه؟
. ميگم چي شده؟
صداي گريه ي دردآلود سهيلا رو شنيدم!!!
احساس ميكردم اين صدا قلبم رو با شدت زير فشار مي بره...
مي تونستم به خوبي درك كنم عاشقي چه بلايي داره به سرم مياره...
من احساسي نسبت به سهيلا داشتم كه هيچ وقت اين حس رو در زندگي با مهشيد تجربه نكرده بودم!
كلافه شده بودم و مجددا" گفتم:ميگم چي شده؟...سهيلا گريه نكن...حرف بزن بگو ببينم با مسعود چيكار داري؟
سهيلا در حاليكه گريه ميكرد گفت:آخه با چه رويي به تو بگويم؟
از روي تخت بلند شدم و چند قدمي از روي عصبانيت توي اتاق راه رفتم و گفتم:سهيلا با اعصاب من بازي نكن...بگو ببينم چي شده؟
يكدفعه به ياد مادرش افتادم كه قبلا" بهم گفته بود كليه اش درد ميكنه...
سهيلا هنوز گريه ميكرد و حرفي نزده بود گفتم:مامانت حالش خوبه؟
گريه ي سهيلا شدت گرفت و گفت:سياوش...مامانم حالش بده...آوردمش بيمارستان...بايد600هزارتومن پول به حسابداري...
romangram.com | @romangram_com