#پرستار_مادرم_پارت_202

سهيلا قبول نكرد و دوباره پولها رو برگردوند و گفت:نه سياوش...مامان سالهاست با اين درد كنار اومده...فقط وقتي عصبي ميشه دردش شدت ميگيره...مشكلي نيست...نيازي ندارم...

بارون كاملا خيسش كرده بود...با اينكه واقعا" از ديدنش سير نميشدم و به حضورش نياز داشتم اما ميدونستم بايد فعلا"ازش چيزي بنا به ميل خودم نخواهم و همينكه بتونه در كنار مادرش باشه واون رو متوجه ي حقيقت و اصل قضيه بكنه از هر چيزي واجب ترو مهمتره...بنابراين بهتر ديدم در اين موقعيت فقط از كمكهايي كه به توحيد كرده بود تشكر كنم و خواستم برگرده پيش مادرش...

سهيلا خداحافظي كرد و از حياط كلانتري خارج شد ولي به علت ازدحام خيابان نتونستم متوجه بشم تاكسي مورد نظرش دقيقا"كجا پارك شده بود.

مسعود با ماشين جلوي پاي من توقف كرد و با زدن يك تك بوق از من خواست كه سوار ماشين بشم...

وقتي به همراه مسعود رسيدم خونه به قدري خسته بودم كه ترجيح دادم قبل از اينكه چيزي بخورم اول دوش بگيرم...

بعد اينكه از حمام بيرون اومدم مسعود هم چون واقعا نياز به استراحت داشت خداحافظي كرد و به منزل خودش رفت.

بين من و دخترعموي مامان هيچ حرفي به غير از سلام و عليكي كه با هم كرديم رد و بدل نشد...او تمام وقت توي اتاق مامان كنارش بود و با هم صحبت ميكردند....

دقايق كوتاهي به اتاق مامان رفتم...چهره ي ناراحت و نگرانش رو متوجه بودم اما به قدري كلافه و خسته بودم كه وقتي خواست سوالي بپرسه گفتم:مامان خواهش ميكنم فعلا راحتم بگذار...

و سپس از اتاق خارج شدم.

اميد متوجه ي موضوع نشده بود و از اين بابت خيلي خوشحال بودم...مثل هميشه غرق بازي بود و فقط ب*و*سه ايي روي سر و موهاي قشنگش گذاشتم و ازش خواستم كمي از سر و صداهاش موقع بازي كم كنه تا من ساعتي بتونم بخوابم.

نگاه دقيقي به من كرد و بعد گفت:بابا امروز سر كار نرفته بودي؟

كمي نگاهش كردم و دستي به پيشوني ام كشيدم و گفتم:آره بابا...امروز يه كاري پيش اومد كه مجبور شدم صبح خيلي زود برم از خونه بيرون ولي شركت نرفتم...

با سر حرف من رو تاييد كرد و ديگه حرفي نزد.

وقتي به اتاق خودم رفتم و روي تخت دراز كشيدم دقايقي بيشتر طول نكشيد كه به خواب عميقي فرو رفتم.

صداي زنگ گوشي موبايلم كه روي ميز كوچك كنار تخت بود بيدارم كرد!

وقتي به ساعت نگاه كردم فهميدم حدود6ساعته كه خوابيدم!!!


romangram.com | @romangram_com