#پرستار_مادرم_پارت_201

سهيلا كه حالا داشت اشكهاش رو پاك ميكرد گفت:توي تاكسي نشسته...

مسعود ادامه داد:هنوز از درد نمرده؟

با تعجب به مسعود نگاه كردم و سپس رو به سهيلا گفتم:درد؟!!!

مسعود پاسخ داد:آره...از صبح تا حالا بعد اينكه تو رو بردن داره از درد مثل مار به خودش مي پيچه...

. براي چي؟!!!...مشكلي پيش اومده؟!!!

سهيلا گفت:مامان سابقه ي سنگ كليه داره...كليه سمت راستش هميشه مشكل داشته...الانم از صبح شديد درد گرفته...

در اين لحظه توحيد با من و مسعود و سهيلا خداحافظي كرد و از ما كه حالا همگي در محوطه ي حياط كلانتري زير بارون ايستاده و بي توجه به بارش باران تا حدود زيادي هم خيس شده بوديم دور شد و در همون حال تذكرهايي كه فعلا" لازم ميدونست رو بار ديگه برايم تكرار كرد و منهم بعد تشكر از زحماتش تا وقتي با ماشين از حياط كلانتري خارج بشه ايستادم و سپس رو كردم به مسعود و سهيلا وگفتم:الان مامانت توي كدوم تاكسيه؟

سهيلا با دست خارج حياط رو نشون داد و گفت:من ديگه برم...سياوش اگه اميد بي قراري ميكنه بيارش پيشم...

مسعود خنديد و گفت:سهيلا ميخواي مادرت اميدم تيكه تيكه كنه؟

سهيلا بدون اينكه حتي لبخندي به حرف مسعود بزنه در پاسخ گفت:مامان خونه نمياد...ميخواد بره خونه ي يكي از دوستاش كه توي توليدي با هم كار ميكنن...

مسعود با صدايي آروم گفت:جهنم...بهتر...خر چه داند قيمت نقل و نبات...

نگاه جدي به مسعود كردم كه باعث شد ديگه به حرفش ادامه نده و بعد رو كردم به سهيلا و گفتم:مگه نميگي كليه اش درد ميكنه؟...خوب اگه منزل دوستش نياز به دكتر و بيمارستان پيدا كنه چي؟

مسعود دوباره كلافه و عصبي رو به من گفت:سياوش خيلي احمقي...اين زنيكه از ديشب تا الان همه ي ما رو ديوونه كرده اون وقت تو نگران دكتر و بيمارستانشي حالا؟

برگشتم به سمت مسعود وگفتم:ميشه تمومش كني؟...بسه ديگه...برو ماشينت رو بيار...كدوم گوري پاركش كردي؟

مسعود با عصبانيت برگشت و از ما دور شد...

به سمت سهيلا رفتم و دست در جيبم كردم و دو تا تراولي كه فقط همراهم بود رو بيرون آوردم و دادم دستش و خواستم فعلا" اونها رو داشته باشه تا اگه براي مادرش نياز شد استفاده كنه...


romangram.com | @romangram_com