#پرستار_مادرم_پارت_199
تقريبا2يا3ساعتي از ظهر گذشته بود كه درب كوچك و زنگ زده ي آهني اون سالن كثيف با صداي اعصاب خوردكني باز شد...!!!
به همراه دو سربازي كه جلوي درب ايستاده بودند از اون پله ها بالا رفته و به داخل ساختمان كلانتري وارد شدم...
بلافاصله مسعود رو ديدم كه به همراه توحيد به طرف من اومدن...
توحيد يكسري اوراق و پوشه در دستش بود و سريع به من گفت كه همراهش بايد به اتاق افسرپرونده برم...
در اين لحظه مسعود به شدت عصبي شد و با پرخاشگري رو كرد به يكي از سربازها و گفت:مگه دزد يا قاتل داري جابجا ميكني كه از زير زمين تا اينجا بهش دستبند زدي؟!!!...باز كن اين ماسماسك رو از دستش...
توحيد رو كرد به مسعود و از اون خواست كه خودش رو كنترل كنه...
اونقدر تا اون لحظه افكارم درگير بود كه حتي متوجه ي اين موضوع هم نشده بودم...آره اصلا نفهميده بودم كه به هنگام خروج از اون سالن لعنتي و انتقالم به داخل ساختمان كلانتري دستهام رو دستبند زدن!!!
نگاهم تازه به روي دستبند فلزي و نقره ايي رنگ روي مچ دستم افتاد!!!
از ديدن خودم در اون وضع درد عجيب و بي سابقه ايي رو در قلبم احساس كردم...خدايا...تقاص كاري كه كردم رو تا به كجا بايد پس بدهم؟...من...كسي كه اينهمه هميشه از بي آبرويي وحشت داشته حالا چه راحت دستبند به دستش زده بودن و از جايي به جاي ديگه مي بردنم!!!
بي اراده لبخند تلخ و دردناكي روي لبهام نقش بست و رو كردم به مسعود و گفتم:مسعود داد و بيداد نكن...
توحيد كه من رو به سمت اتاق افسر مربوطه مي برد با صدايي آهسته گفت:فعلا"يه وثيقه گذاشتيم بياي بيرون تا مراحل بعدي...
سرم رو به علامت تاسف تكون دادم و وارد اتاق شديم.
به محض ورودمون افسري كه چند ساعت پيش در همون روز رفتاري بسيار توهين آميز و خشن با من داشت حالا با رويي باز و گشاده از روي صندليش بلند شد و به سربازي كه پشت سر ما وارد اتاق شده بود گفت كه دستبند من رو باز كنه و بعد هم با احترام از من خواست كه روي صندلي بنشينم!!!!!!
من و توحيد و مسعود وقتي روي صندليهاي كنار اتاق نشستيم اون افسر كه درجه ي سرهنگ2داشت دستي به ريش انبوه توي صورتش كشيد و گفت:آقاي مهندس صيفي...واقعا" از پيش آمدي كه رخ داده متاسفم ولي اميدوارم موقعيت ما رو هم درك كنيد...به هر حال ما هم وظايفي داريم...بنده صبح اصلا نمي دونستم افتخار ديدن چه كسي رو دارم...اما خوب به لطف آقاي توحيد متوجه شدم...نگران نباشيد فعلا" با سپردن وثيقه ي لازمه شما آزاد هستين...انشالله كه آقاي توحيد هم در جلب رضايت اون خانم تمام تلاششون رو خواهند كرد و قضيه ختم به خير خواهد شد...فعلا" شما لطف كنيد اين برگه ها رو امضا كنيد...
و سپس چند برگ كاغذ رو به طرف من گرفت...
romangram.com | @romangram_com