#پرستار_مادرم_پارت_198

وقتي وارد شدم و درب رو بست لحظاتي طول كشيد تا به تاريكي اونجا عادت كنم و چشمش محيط اونجا رو ببينه!!!

خداي من؟!!!...اينجا بازداشتگاه بود يا...؟!!!

يك سالن بزرگ كه بوي نم و نا از همه جا به مشام مي رسيد...موكت پاره و كثيفي رو در انتهاي اون سالن پهن كرده بودن كه حتي با كفش هم نميشد روي اون راه رفت چه برسه به اينكه بخوام روي اون بنشينم!!!

دو سه قدمي راه رفتم...خدايا...چرا من بايد اينجا باشم؟!!!

به ديوار سرد و سياه و دود گرفته ي اونجا تكيه دادم...

خدايا الان اميد از خواب بيدار شده كسي نيست صبحانه اش رو براش آماده كنه...

مامان چي؟!...نكنه به من نياز داشته باشه؟!!!

يعني مسعود تا الان سهيلا و مادرش رو به خونشون برگردونده؟...يادش ميمونه يه سر بره خونه ي من؟!...اگه يادش بره چي؟!!!

اگه وسط روزاميد به شركت زنگ بزنه و خانم افشار بهش بگه من كجا هستم چه حالي پيدا ميكنه؟!!

اگه مامان نياز به كمك براي دستشويي داشته باشه چي؟!!...اميد كه نمي تونه به اون كمك كنه...پس چيكار ميكنه؟!!!

خدايا...من كه قبول دارم اشتباه بزرگي كردم اما نگذار تاوان اشتباه من رو ديگران بدهند...

كم كم احساس ميكردم زانوهام دچار ضعف و سستي شده اند و بي اراده وادارم كردند همونطور كه به ديوار تكيه دادم آهسته آهسته روي زمين بنشينم...

صورت گريان سهيلا و چهره ي اميد يك لحظه از نظرم محو نميشد...

و بعد هجوم افكار پريشاني كه هر لحظه تمام مغزم رو در فشار عجيبي قرار داده بود باعث شد از روي عجز و درموندگي فرياد بلندي بكشم و بگم:خدايا...بسه ديگه...تا كي ميخواي عذابم بدهي؟

ثانيه ها و دقايق به كندي مي گذشتند...بي خبري از وقايع بيرون اون سالن كثيف و افرادي كه هر يك به نوعي برام مهم بودن كلافگي عجيبي بهم داده بود...

گرسنگي و خستگي رو به كل فراموش كرده بودم و فقط در فكر اين بودم كه آيا توحيد ميتونه كاري از پيش ببره و من رو از اين وضع نجات بده يا نه؟!!!


romangram.com | @romangram_com