#پرستار_مادرم_پارت_197

تنها چيزي رو كه مي فهميدم اصرار بيش از حد مادر سهيلا در شكايتش از خودم بود...

متوجه بودم كه مسعود و سهيلا چقدر تلاش در منصرف كردن اون دارن اما خشم و نفرتي كه از ذرات وجود اون زن به فرياد در اومده بود با هيچ چيز مهار شدني نبود!

گريه ها و التماسهاي سهيلا...عصبانيت و پرخاشگري مسعود و حتي صحبتهاي افسري كه در حال تشكيل پرونده بود هيچيك خللي در تصميم اون زن نداشت!

وقتي به خودم اومدم كه متوجه شدم افسر مربوطه با عصبانيت از سربازي كه به دفتر صدا كرده بود خواست تا من رو به بازداشتگاه منتقل كنه!!!

تمام مدت غير از پاسخهاي كوتاهي كه مجبور ميشدم به اون افسر بدهم ديگه هيچ حرفي نزده بودم...سرم به شدت درد ميكرد و اصلا" نمي تونستم به موضوع خاصي فكر كنم!

لحظه ايي كه در حال خروج از اتاق به همراه دو سرباز ديگه بودم آقاي توحيد با عجله وارد كلانتري شد و به سمت من اومد!

وقت و زماني براي اينكه توضيح كافي به او بدهم نبود و به ناچار فقط رو كردم به مسعود و گفتم:مسعود سهيلا و مادرش رو كه از اينجا بردي يه سر بزن خونه...اميد و مامان تنها هستن...

و بعد در ضمني كه يكي از سربازها بازوي من رو گرفته بود و همراه خودش تقريبا" مي كشيد و قصد داشت مانع توقف من بشه ادامه دادم:مسعود توضيحات لازم رو به توحيد بده...

آقاي توحيد كه قصد وارد شدن به اتاق افسر پرونده رو داشت با صداي بلند طوريكه بشنوم گفت:مهندس نگران نباش...

در همين لحظه خانم افشار رو هم ديدم كه سراسيمه و نگران وارد كلانتري شد!

مسعود به طرف خانم افشار رفت...متوجه بودم كه تند تند با او در حال صحبت هست!

نگاههاي متعجب و پر از پرسش خانم افشار به روي من فشار مضاعف ديگه ايي بود كه بايد تحمل ميكردم!

مادر سهيلا با چهره ايي گرفته روي يكي از صندليهاي كنار راهرو نشست و به من خيره شد!!!

سهيلا هنوز اشك مي ريخت و به طرفم اومد و گفت:سياوش چقدر اينجا ميخوان نگهت دارن؟

. نميدونم...بسه سهيلا اينقدر اشك نريز...گريه ي تو بيشتر اعصاب من رو خورد كرده...به مسعود گفتم شما ها رو ببره برسونه خونتون...

اون دو سرباز بيش از اين اجازه ندادند كه ديگه در راهرو توقفي داشته باشم و من رو به همراه خودشون از ساختمان خارج وبه حياط كلانتري بردند...ساختمان رو تقريبا دور زديم و به پشت ساختمان كه رسيديم جلوي پله هايي كه به زير زمين ساختمان راه داشت توقف كردند...حدود10يا11پله رو به همراه يكي از اونها پايين رفتم و جلوي يك درب آهني كوچك زنگ زده ايستادم و بعد اون سرباز درب رو باز كرد و با اشاره ي دستش به من حالي كرد كه بايد داخل بشم...


romangram.com | @romangram_com