#پرستار_مادرم_پارت_196

. آره...خبر نداري چند بارم خونه اش رفتم...

جمله ي آخرش رو با خنده هاي شيطنت آمير هميشگي اش به لب آورد!

با تعجب رفتارش رو دنبال ميكردم و او كه هنوز سعي در گرفتن تماس با شماره ي مورد نظرش رو داشت متوجه ي نگاه من نبود!

دوباره گفتم:مسعود دست از مسخره بازي بردار...ميگم اين وقت صبح به كي داري تلفن ميكني؟!!!

مسعود كه گويا موفق به برقراري تماس شده و منتظر بود تا از آن سوي خط گوشي رو بردارن به من نگاه كرد و گفت:مسخره بازي چيه؟...دارم زنگ ميزنم افشار...مگه منشي شركتت نيست؟...خوب قاعدتا"وظيفه اشه كه شماره تماسهاي خيلي مهم افراد مرتبط با تو رو يا حفظ باشه يا يه جايي توي اون دفتر تلفن كوفت گرفته ايي كه توي كيفش داره يادداشت كرده باشه...

با كلافگي گفتم:مسعود تلفن رو قطع كن درست نيست اين وقت صبح مزاحم كسي بشي...اونم خانم افشار...زشته...ساعت5:10صبحه...

. برو بابا...جهنم كه خوابه...درك كه صبح زوده...خوب بيدار ميشه نترس چشمش كه چپ نميشه...چشمش كور...مگه منشي تو نيست؟...بايد وظيفه اش رو خوب انجام بده ديگه...

خانم افشاركه پاسخ تماس رو داد مسعود به من اشاره كرد كه ديگه صحبت نكنم و خودش ازمن و سرهنگ فاصله گرفت!

در همين لحظه ماشين پليس ديگه ايي وارد خيابان شد و پشت ماشين مسعود توقف كرد!

سرهنگي كه كنار من ايستاده بود با ديدن اونها لبخند رضايتي به لب آورد و سپس از اينكه ارگان مورد نظر در كمترين زمان ممكن چند افسر رو به محل رسونده بود حالت فاتحي از يك مبارزه به خودش گرفت و رو به من گفت:اينم از افسرهايي كه دقيقا" مربوط ميشن به مشكل شما...بفرماييد...

سه افسر ديگه از ماشيني كه تازه اومده بود پياده شده و به طرف ما اومدن!!!

سهيلا سريع از ماشين پياده شد و به طرف من دويد!

مسعود كه تلفني در حال صحبت بود كلافه وعصبي و تند تند حرف ميزد و چشمش به من و سه افسر تازه وارد هم بود و لحظاتي بعد تماسش رو قطع و به طرف ما برگشت.

سرهنگ و سروان سروري توضيحات مختصري از وقايع دادند و با اشاره به مادر سهيلا كه تازه از ماشين پياده شده بود تا حدود زيادي تونستن موقعيت رو براي اونها شرح دهند!

اونقدر سير وقايع سريع طي شد كه وقتي به خودم اومدم ديدم در ماشين پليس نشسته ام و به همراه اونها به كلانتري ناحيه ي مربوطه وارد شدم!

مسعود و سهيلا و مادرش رو براي دقايقي در اتاق افسر مخصوص ديدم...


romangram.com | @romangram_com