#پرستار_مادرم_پارت_195
مسعود به طرف سهيلا رفت و بازوي اون رو گرفت و به طرف ماشين برد وقتي سهيلا در ماشين نشست خودش دوباره پيش من برگشت و كنار سرهنگ ايستاد.
متوجه بودم كه سروان سروري با بي سيم به مركز گزارش داد!
سرهنگ رو به ساكنين اون آپارتمان كه هنوز ايستاده بودن كرد و از اونها خواست كه به منزلشون برگردن...اونها هم كه گويا تا حدودي خيالشون از بازگشت سكوت به خيابان راحت شده بود لحظاتي تامل كردن ولي در نهايت يكي بعد از ديگري به داخل ساختمان رفته و درب رو بستند!
مسعود پاكت سيگارش رو از جيب بيرون آورد و يكي آتش زد و يكي هم به من داد!
وقتي سيگارم رو روشن كردم به انتهاي خيابان خيره شده بودم...نمي تونستم افكارم رو متمركز كنم...
صداي مسعود رو شنيدم كه گفت:سياوش با توحيد تماس بگير بگو بياد...
نگاه گيج و مبهوتم رو به مسعود دوختم و گفتم:توحيد؟!!!...توحيد كيه ديگه؟!!!
مسعود كلافه و عصبي گفت:وكيلت رو ميگم ديگه بابا...حواست كجاس؟...اون گوشيت رو بده به من باهاش تماس بگيرم...
تازه يادم اومد كه توحيد نام خانوادگي وكيلم هست كه مسعود به زبون آورده بود!
با دست جيبهاي شلوارم رو جستجو كردم و تازه يادم اومد كه موقع خروج از منزل گوشي رو فراموش كردم بيارم!!!
سيگارم رو زير پا انداختم و خاموشش كردم وگفتم:گوشي رو همراهم نياوردم...
مسعود كلافه تر از لحظاتي قبل گفت:اي مرده شور اين شانست رو ببرن...
متوجه شدم موبايلش رو از جيبش بيرون آورده و شروع به گرفتن شماره ايي كرده!!!
با تعجب نگاهش كردم و گفتم:تو مگه شماره ي توحيد رو داري؟!!!
. نه...دارم به خانم افشار زنگ ميزنم.
. به خانم افشار؟!!!...مگه شماره ي اون رو داري؟!!!
romangram.com | @romangram_com