#پرستار_مادرم_پارت_194
سرهنگي كه دو سه قدم از ما دور شده بود دوباره به سمت ما برگشت و با عصبانيت رو به مسعود گفت:خيلي قانون حاليته...آره؟!!...ماشين مدل بالا سوار هستين و كيسه كيسه پول پارو ميكنيد فكر كردين هر كثافتكاري كه دلتون بخوادم ميتونين انجام بدين؟
و بعد رو كرد به افسر ديگه و گفت:جناب سروان سروري حالا كه اين آقايون اينقدر قانون مدار تشريف دارن مشكلي نيست...ما اينجا مي مونيم...شما بي سيم بزن مركز اطلاع بده موقعيت رو بگو تا مامورين ويژه ي رسيدگي به اين امور رو بفرستن و اين آقا رو ببرن...
سهيلا با التماس رو كرد به اون سرهنگ و گفت:آقا تو رو قرآن برو...هيچي نيست... ولله به خدا مشكل خانوادگيه...كسي شكايتي نداره...مامانم الان عصبيه...
مادر سهيلا با فرياد گفت:نه آقا...تو رو جون بچه ات نرو...به همون خونه ي كعبه ايي كه الان چند ساعت بيشتر نيست ازش برگشتم دارم راست ميگم...ولي اين دختر احمق من گول وعده و وعيدهاي اين مرتيكه رو خورده...
و باز انگشتش رو به سمت من نشونه گرفت!!!
خدايا خفت و خواري رو هر لحظه بيشتر از ثانيه ي قبل با تمام وجودم احساس ميكردم...
سياوشي شده بودم كه هر لحظه در سياهي چاهي ژرف بيشتر سقوط ميكرد و هيچ دست كمك و فرياد رسي هم در اطرافم نمي ديدم!!!
44
سروان سروري بدون توجه به حرف مسعود و با توجه به اينكه افسر مافوقش به او دستوري داده بود و بايد اطاعت امر ميكرد به سمت ماشين پليس برگشت!
به طرف مسعود رفتم و گفتم:باهاشون بحث نكن...
سرهنگي كه از طرز حرف زدن مسعود بي نهايت دلخور و عصبي شده بود رو كرد به مادر سهيلا و گفت:خانم شما تشريف ببريد توي ماشين ما بنشينيد تا سروان سروري بي سيم ميزنه و بچه ها ميان درست نيست شما با اين وضع اينجا بايستيد...
مادر سهيلا به سمت ماشين پليس رفت و سهيلا با دو دست صورتش رو گرفت و با صداي بلند شروع به گريه كرد.
به طرف سهيلا رفتم و به آرومي گفتم:بسه ديگه...اينجوري گريه نكن...برو توي ماشين مسعود بشين.
رو كردم به مسعود و گفتم:من اينجا پيش جناب سرهنگ ايستادم تو سهيلا رو ببر توي ماشينت بشينه...
romangram.com | @romangram_com