#پرستار_مادرم_پارت_193

مردهايي كه از ساختمان خارج شده بودند با چهره هايي خواب آلود و لباسهايي كه معلوم بود از رختخواب برخاسته و به خيابان اومده اند حالا دور ما ايستاده بودند...يكي از اونها رو به افسرها كرد و گفت:آقا الان دو ساعته صداي داد و بيداد اين خانمها و با اين دو تا مرد آرامش ما رو بهم زده...

مسعود با كلافگي رو كرد به او و گفت:چرا چرند ميگي مرد حسابي ما الان ده دقيقه نيست اينجاييم اون وقت تو دو ساعته بيخوابي؟...علت بيخوابيت حتما چيز ديگه بوده...

يكي از افسرها رو كرد به مسعود و گفت:آقا چه خبره؟

به محض اينكه مسعود خواست حرفي بزنه مادرسهيلا دوباره با فرياد گفت:از اون نپرس...از من بپرس...از من كه مادر اين دختر خاك بر سر هستم...از من كه وقتي خبر مرگم رفته بودم مكه اين مرتيكه ي بي همه چيز سر دخترم هزار تا بلا آورده...از من...از من بپرسين...من از دست اين مرتيكه ي كثافت شكايت دارم...

با شنيدن حرفهاي مادر سهيلا كه به من اشاره ميكرد و با گريه و فرياد حرف ميزد تمام نگاهها به سمت من برگشت...

احساس كردم تمام بدنم داغ شده...حس بي آبرو شدن شايد بدترين عذابي بود كه تا اون لحظه با تمام وجودم داشتم دركش ميكردم...احساس ميكردم ستون فقراتم در فشاري وحشتناك قرار گرفته به طوريكه زانوانم هر لحظه توان تحمل خودشون رو رو به سستي مي ديدند!

صداي سهيلا رو شنيدم كه با گريه و التماس گفت:مامان تو رو قرآن بس كن...

يكي از افسرها رو كرد به من و مسعود گفت:اين خانم چي ميگه؟!!!

قدرت حرف زدن رو از دست داده بودم...اصلا" گويا جمله بندي فراموشم شده بود...دست چپم رو به روي پيشوني ام گذاشته بودم...احساس درموندگي رو با تموم وجودم حس ميكرد!!!

مسعود بلافاصله گفت:جناب سروان اين زند چرند ميگه...يه دعواي خانوادگيه...حلش ميكنيم خودمون...

و بعد به من و سهيلا اشاره كرد و گفت:اين دو تا نامزدن...ولله دعوا خانوادگيه...

صداي فرياد مادر سهيلا بار ديگه بلند شد كه با التماس رو كرد به يكي از پليسها و گفت:آقا به قرآن داره دروغ ميگه...به همون مكه ايي كه رفتم داره دروغ ميگه...دختر من با اين مرتيكه هيچ نسبتي نداره...من از دست اين مرد شكايت دارم...گفتم كه بهتون سر دخترم بلا آوردن...چرا باور نميكنيد؟!!!...حالا هم براي خفه كردن دختر بدبختم يه خونه دادن بهش تا صداش درنياد...

يكي از اون دو افسر كه درجه ي سرهنگي داشت با چهره ايي عصبي و گرفته رو كرد به من و گفت:آقا شما همراه ما بيا...

و برگشت به سمت ماشين خودشون...

خواستم به طرف ماشين پليس برم كه مسعود با كف دست كوبيد توي سينه ي من و نگهم داشت و گفت:صبر كن ببينم...كجا داري ميري؟!!!

و بعد رو كرد به افسري كه هنوز كنار ما ايستاده بود و با عصبانيت گفت:جناب سروان شما مامور راهنمايي و رانندگي هستين...اگه اون جناب سرهنگ نميدونه شما بهش بگين كه رسيدگي به اين مسائل اصلا" در حيطه ي انجام وظيفه ي شما نيست...


romangram.com | @romangram_com