#پرستار_مادرم_پارت_192

مسعود به طرف مادر سهيلا اومد كه با كف دستم سدي شدم براي رسيدن مسعود به او و گفتم:مسعود گفتم تو دخالت نكن...

سهيلا با گريه و التماس رو كرد به مادرش و گفت:مامان تو رو قرآن...مامان الهي قربونت بشم بيا بريم خونه...اصلا" بيا من رو بزن ولي اينجا سر و صدا نكن...توي خيابون زشته...بيا بريم خونه هر كاري دلت خواست بكن...

مادرش دوباره با فريادي كه حالا با گريه درآميخته بود رو به سهيلا گفت:خاك بر سرت...خاك بر سر بد بختت...اين مرتيكه ي آشغال هر غلطي دلش خواسته با تو كرده بعدش يه خونه بهت داده كه مثل بدبختهاي عالم بري توش زندگي كني و جيكت در نياد...آخه كثافت چرا نمي فهمي؟...چرا نمي فهمي اين مرتيكه با تو و زندگيت چه كرده؟...

سهيلا عصبي و با گريه و حالتي حاكي از فرياد گفت:اصلا" خوب كرده...آره خوب كرده...اصلا" خودم خواستم...دلم خواسته...اينقدر بي آبرويي نكن مامان...بسه ديگه...

و درست در همين لحظه بلند شدن دست مادر سهيلا رو ديدم كه به قصد زدن كشيده به صورت سهيلا بلند شد!

سريع مچ دست سهيلا رو گرفتم و قبل از اينكه كشيده ايي به صورتش بخوره اون رو به عقب و پشت سر خودم كشيدم...بين مادرش و اون ايستادم و گفتم:اگه بنا باشه كسي اين وسط سيلي بخوره اين منم نه سهيلا...

مادر سهيلا كه براي لحظاتي كوتاه دستش هنوز در هوا مونده بود در حاليكه از نگاهش انزجار و نفرت شعله ميكشيد دو كشيده ي پياپي به صورت من زد و گفت:تو سيلي حقت نيست...تو رو بايد زنده زنده پوستت رو كند مرتيكه ي بي همه چيز...

مسعود هجوم آورد به سمت مادر سهيلا كه باز اون رو گرفتم و از هر حركتي قبل از وقوعش جلوگيري كردم...

ضربات مشت محكمي كه مادر سهيلا از پشت به كتفهاي من ميزد رو حس ميكردم اما سعي داشتم مسعود رو از اون دور كنم...

مسعود با فرياد گفت:سهيلا...مادرت رو خفه كن...وگرنه همين جا...

با فرياد گفتم:مسعود تو خفه شو...

سعي ميكردم مسعود رو كه به شدت عصبي شده بود كنترل كنم و در همون حال صداي گريه و التماس سهيلا رو هم از پشت سرم مي شنيدم كه تلاش ميكرد تا مادرش رو از من دور كنه!

در همين لحظه صداي آژير ماشين گشت راهنمايي و رانندگي كه در خيابان توقف كرد و دو افسر از اون پياده شدند باعث سكوت ناگهاني بين ما شد!!!

درب همون آپارتماني هم كه چراغهاي واحدهاي اون حالا به سبب سر و صداي ما يكي در ميون روشن شده و سرهاي ساكنين اون با كنجكاوي از پنجره ها بيرون اومده بود باز شد و دو سه مرد از اون خارج شدند!!!

مادر سهيلا نگاهي به دور و اطرافش انداخت و سپس رو كرد به يكي از اون دو افسر و با فرياد گفت:شما رو خدا رسوند...آقا من از دست اين مرد شكايت دارم...

و با انگشت به من اشاره كرد!!!


romangram.com | @romangram_com