#پرستار_مادرم_پارت_191
و بعد سريعتر از من از ماشين پياده شد!
سپس من پياده شدم...با پياده شدن ما از ماشين سهيلا بلافاصله متوجه ي ما شد و به من نگاه كرد...
مادرش كه تا اون لحظه پشتش به من و مسعود بود از طرز نگاه سهيلا و سكوتي كه يكباره كرده بود به سمت ما برگشت و درست در همين لحظه نگاه من و او به روي هم ثابت موند!
به سمت اونها رفتم و جلوي مادر سهيلا ايستادم...به محض اينكه خواستم حرفي بزنم مادرسهيلا كه كاملا"مشخص بود قبل از رسيدن ما بحث مفصلي با سهيلا داشته در حاليكه تمام صورتش از خشم فرياد ميكشيد سر تا پاي من رو با نفرت برانداز كرد و گفت:چي بهت بگم كه لياقتش رو داشته باشي؟!!!...مرتيكه ي بي همه چيز...
سهيلا و مسعود بلافاصله سعي كردن بين من و او قرار بگيرند كه با دست مسعود رو كنار نگه داشتم...
سهيلا دوباره رو كرد به مادرش و گفت:مامان تو رو قرآن...مامان خواهش ميكنم...
مي تونستم احساس مادرش رو درك كنم و خودم رو م*س*تحق هر حرفي از جانب او ميدونستم...با صدايي آروم رو به او گفتم:شما حق داري...هر چي هم بگي حق داري...
مادر سهيلا با فشار دستش سهيلا رو كنار زد و در حاليكه صداش بي شباهت به فرياد نشده بود گفت:حق دارم؟!!!...حق دارم؟!!!...به روز سياه ميشونمت...فكر كردي چون پول و ثروت داري هر غلطي دلت بخواد ميتوني بكني؟!!!...آره؟...فكر كردي چون سري توي سرها داري هر كثافتكاري كه بخواي ميتوني بكني؟!!!...آره؟...فكر كردي مملكت قانون نداره و هر بلايي كه دلت بخواد سر دختر مردم مياري و بعدشم انگار نه انگار؟!!!...به همون خونه ي خدايي كه رفتم اگه صد برابر بي آبرويي كه سر دختر بدبخت و بي پدر من آوردي سر خودت و زندگيت نيارم اگه به آواره گي و خاك سياه نشونمت زن نيستم...
مسعود با عصبانيت رو كرد به او گفت:صدات رو بيار پايين...الان مردم ميريزن از خونه هاشون بيرون...اين آپارتي گري و كولي بازي الان وقتش نيست...
با كلافگي رو كردم به مسعود و گفتم:مسعود تو دخالت نكن...
مادر سهيلا با صدايي فرياد گونه گفت:مردم از خونه هاشون ميريزن بيرون؟...بگذار بريزن...مگه ديگه براي من و اين دختر خاك برسرم آبرويي هم مونده كه از ريختنش بترسم؟
و بعد در حاليكه با كف دست راستش به سينه ي من ضربه ميزد گفت:اينم كه اينجا ميبيني ايستاده بي آبروتر از همه ي عالم و آدمه...اگه آبرو داشت كه سر دختر من بلا نمي آورد و بعدش اينجوري با وقاحت رو در روي من نمي ايستاد...
سهيلا بازوي مادرش رو كشيد و گفت:مامان بسه ديگه...
چراغهاي چند تا از واحدهاي آپارتماني كه در سر خيابان بود يكي بعد از ديگري روشن شده بود و نگاه كلافه وعصبي مسعود هر لحظه شدت بيشتري به خودش مي گرفت!
بازوي سهيلا رو گرفتم و سعي كردم با آرامش اون رو از مادرش دور كنم و گفتم:سهيلا اجازه بده مامانت حرفهاش رو بزنه...راحتش بگذار...
مادر سهيلا از ديدن اينكه من بازوي سهيلا رو گرفته بودم برافروخته تر از قبل گشت و با هر دو دست محكم به سينه ي من كوبيد و با فرياد گفت:بهش دست نزن...دستت رو بهش نزن كثافت...
romangram.com | @romangram_com